تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٣ - مگر مى توان پس از نيل به ديدار جمال و جلال مطلق ، در آتش فراقش زبانه كشيد ؟
كه هر يك به نوبت خود انواعى از خود كشى هستند .
عشق ، مى گويم : عشق ، نه عروسك بازىهاى كودكانه كه از نگاه به چشم و ابرو و اندام يك خم سفالين آراسته و پر از غذا و آشاميدنىهاى تبديل شده به مدفوع آغاز مى شود و در تخليهء چند قطره از آب حيات به گوشهاى از شكم همان خم ، پايان مى پذيرد . مى گويم عشق ، يعنى دريافت محبوبى كه تمام هستى عاشق را با جمال و جلالى مى آرايد كه عاشق خود در دنبال آن مى گردد . آن عشق ماوراى تعريفات و توصيفات را مى گويم كه عاشق گم شده را پيدا كند و معشوقش را كه خود حقيقى او است به دستش بسپارد و هم آغوشش كند . آيا گمان مى كنيد چنين عاشقى روزى دست از عشق بشويد و معشوقش را به باد فراموشى بدهد و يادى از آن نكند ؟ اينك مى توانيم اكنون معناى ديدار محبوب حيات بخش و عشق آفرين را تا حدودى درك كنيم . نخست بايد در اين نكته بيانديشيم كه خدايى را كه يك يا چند قانون جارى در طبيعت بما نشان مى دهد ، همان خدا را با ديدن چند قانون طبيعى ضد آن قوانين از دست خواهيم داد .
خدايى را كه شادىها براى ما تحفه مى آورند ، روز ديگر اندوها او را از مغز ما بيرون خواهند كرد ، خدايى را كه اندوه ها و بد بختىها و نكبتها به عنوان پشتيبان براى ما ساختهاند ، با گشوده شدن در موفقيتها از درون ما فرار خواهد كرد . خدايى را كه يك مكتب فلسفى بسازد ، مكتب ديگرى او را از دست ما خواهد گرفت . اما چه بايد كرد كه خداى اكثريت قريب به اتفاق انسانها از دريچه هاى فوق خود را مى نماياند و سپس دريچه را بروى خود مى بندد . مگر سخن خدا را نشنيدهايد كه مى گويد : « و ما قدروا الله حق قدره » ( به اصطلاح معمولى آنان خدا را به جاى نياوردهاند ) .
اى قوانين طبيعت واى شادىها و اندوه ها واى فلسفه ها ، بياييد ما را به حال خود وا گذاريد ، اين قدر امر را بر ما مشتبه نكنيد كه ارزش وسيله بودن شما براى ما هدف جلوه كند . شما وظيفهء خود را انجام بدهيد و از سر راه ما دور شويد و بگذاريد ما خود را دريابيم ، حيات خود را درك كنيم ، و با عشق خود آشنا شويم .