تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٢٩ - الهام آمدن فقير را و كشف شدن آن مشكل بر او
گهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود طلب از گم شدگان لب دريا مى كرد بىدلى در همه احوال خدا با او بود او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد
حافظ كجا مى رويم ؟ او را از چه و از كجا مى جوييم ؟ هدف ما از اين همه تيرها كه در تاريكى پرتاب مى كنيم كدامين نشانه است ؟ مگر عشق به تير اندازى با خميره جان ما سرشته است ؟ شگفتا به حال اين انسان منطقى به دست گرفته است كه تمام منطقهايش را كور و گنگ مى سازد مى گويد : تير مى اندازم ، تو مى پرسى به كجا و به كدامين هدف ؟ پاسخ مى دهد ، مدتى است خودم را گم كردهام ، مى خواهم تيرها را بياندازم و هر كجا كه آن تيرها مى افتند ، بروم و بگردم و خودم را پيدا كنم برو پيدا كن و هر وقت پيدا كردى ما را هم مطلع بساز هيچ مى دانيد چرا اين منطق ضد واقع ، بشر را به خود جلب كرده است ؟ براى اين كه او هرگز با خويشتن سر و كار نداشته است و نخواهد داشت . او اگر با خويشتن سر و كار داشت ، تير و كمانش را براى پيدا كردن غير خدا به كار مى انداخت ، نه براى پيدا كردن خود و خدا .
درست دقت كنيد ، تا به بينيم : ما در كجا هستيم ؟ و چه مى خواهيم ؟ آخر وقتى كه مى گوييم : من مى خواهم ، چرا متوجه نمى شويم كه خواهنده منم ، خواستن از شئون من ، و خواسته شده غير از من است . بنا بر اين آيا حماقتى بالاتر از اين سراغ داريد كه خواستنى بىخواهنده . ناگهان از زمين سبز شود يا از آسمان بيافتد و خواسته شدهاى را بجويد ؟ مگر بدون من كه خواهنده است ، خواستن و خواسته شده مفهومى دارد ؟ اين جملات را كه ما گفتيم ، نمى خواهيم اثبات كنيم كه واقعا همهء مردم و در رديف اول آنان ، روان شناسان و روان كاوان تير و كمان به دست گرفته ، مى خواهند من خود را پيدا كنند ، زيرا ممكن است روان شناس و روان كاو كه براى خود شناسى در رديف اولاند در روان امثال خود سر و كار داشته و نتوانند و يا نخواهند خود را آنچنانكه