دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٩ - فصل چهاردهم عروج پيامبر از سينه وصى
ابوطالب است. آن را مگو، بلكه بگو: «و محمّد، جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى بودهاند. آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود باز مىگرديد؟»».
فاطمه ٣ زمانى دراز گريست و پيامبر ٦ به او اشاره كرد كه نزديك آيد. فاطمه ٣ نزديك شد و پيامبر ٦ رازى را به او گفت كه چهرهاش شكفت.
سپس در حالىكه دست راست امير مؤمنان در زير چانه پيامبر خدا بود، روحش پَر كشيد. پس آن (دست) را بالا آورد و بر صورت خود كشيد. سپس، او را رو به قبله نمود و چشمانش را بست و جامهاش را به رويش كشيد و به تدبير امور پيامبر ٦ پرداخت.
٣٠٤. كنز العمّال به نقل از حذيفة بن يمان: در بيمارى منجر به فوت پيامبر خدا به نزدش رفتم. او را ديدم كه به على ٧ تكيه زده بود. خواستم على ٧ را دور كنم و خود بهجايش بنشينم. پس گفتم: اى ابوالحسن! مىبينم كه امشب خسته شدهاى. كاش كنار مىرفتى تا يارىات مىكردم!
پيامبر ٦ فرمود: «او را واگذار. او از تو به جايش سزاوارتر است».
٣٠٥. الطبقات الكبرى به نقل از عبد اللّه بن محمّد بن عمر بن على بن ابى طالب ٧، از پدرش، از جدّش: پيامبر ٦ در بيمارىاش فرمود: «برادرم را به نزدم فرا بخوانيد».
على ٧ فراخوانده شد. پيامبر ٦ فرمود: «نزديك بيا!».
[على ٧ فرمود:] من نزديك شدم و پيامبر ٦ بر من تكيه زد و آن قدر به من تكيه داد و با من گفتگو كرد كه آب دهانش سرازير شد و به من رسيد. سپس سنگين شد و در دامنم فرو افتاد. من فرياد كشيدم: اى عبّاس، مرا درياب كه هلاك شدم!
عبّاس آمد و تلاش هر دو اين بود كه پيامبر ٦ را به پهلو بخوابانند.
٣٠٦. مسند ابن حنبل به نقل از امّ موسى، از امّ سلمه: سوگند به آن كه به او سوگند