دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥٣ - فصل هشتم تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر
خدا، مردى را فرستاد. پس بُزدلى كرد و محمّد بن مسلمه آمد و گفت: اى پيامبر خدا، مانند امروز، نديده بودم!
پيامبر خدا فرمود: «فردا، مردى را مىفرستم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و آنان نيز دوستش دارند، و پشت [به جبهه] نمىكند، و خداوند با دستان او فتح مىكند».
مردم، سَرَك مىكشيدند وعلى ٧ آن روز، چشمْ درد داشت. پيامبر خدا به او فرمود: «حركتكن!».
گفت: اى پيامبر خدا! من جايىرا نمىبينم.
پيامبر خدا، از آب دهان خود بر چشمان وى نهاد وفرماندهى را به وى داد و پرچم را بدو سپرد.
٢٠٤. السيرة النبويّة، ابن هشام به نقل از سفيان بن فَروه اسلمى، از سلمة بن عمرو بن اكوع: پيامبر خدا، ابو بكر صدّيق را با پرچم سفيدش به سوى برخى دژهاى خيبر فرستاد. او جنگيد و كوشيد و بدون پيروزى بازگشت.
فرداى آن روز، عمر بن خطّاب را فرستاد. او هم جنگيد و كوشيد و بدون پيروزى بازگشت. پس پيامبر خدا فرمود: «فردا، پرچم را به دست مردى مىسپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خداوند با دست او فتح مىكند و گريزنده نيست».
پس پيامبر خدا، على ٧ را فرا خواند و چون چشمْ درد داشت، آب دهان خود را بر چشمان او نهاد و سپس فرمود: «اين پرچم را بگير و پيش ببر تا خداوند، پيروزى را نصيب تو كند».
به خدا سوگند، [على ٧] نفسزنان، هَروَله كنان و پرچم به دست، حركت كرد و ما از پشت سر، دنبالش مىكرديم تا آن كه پرچم را بر سنگچين پايه قلعه فرو برد. مردى يهودى از بالاى دژ، سر برآورد و پرسيد: تو كيستى؟
فرمود: «من، على بن ابى طالبم».
يهودى گفت: سوگند به آنچه بر موسى نازل شد، چيره شديد! يا جملهاى شبيه به اين گفت. و على ٧ بازنگشت تا آن كه خداوند، پيروزى را نصيبش كرد.