دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥١ - ١٣/ ٩ خدايا! او را شفا بده
پدرم گفت: [نه،] او احساس گرما و سرما نمىكند؛ امّا پيراهنش را شسته و هنوز نَم دارد و چون پيراهن ديگرى ندارد، آن را تكان مىدهد [تا خشك شود].
١٣/ ٩ خدايا! او را شفا بده
٢٨٧. امام على ٧: بيمار شدم و پيامبر ٦ به نزد من آمد، در حالى كه مىگفتم: خدايا! اگر مرگم در رسيده، راحتم كن، و اگر نرسيده، مرا از جا بلند كن و اگر [اين بيمارى،] بلا و امتحان است، شكيبايىام ده.
پيامبر ٦ فرمود: «چه گفتى؟».
من [دعاى خود را] تكرار كردم.
پيامبر خدا فرمود: «خدايا! او را شفا بده. او را عافيت بخش!».
سپس فرمود: «برخيز!».
برخاستم و آن بيمارى ديگر به سراغم نيامد.
٢٨٨. امام على ٧: بيمار شدم و پيامبر ٦ به نزد من آمد، در حالى كه مىگفتم: خدايا! اگر اجلم سر رسيده، راحتم كن، و اگر هنوز مانده، مرا شفا بده يا عافيت بخش و اگر بلاست، شكيبايىام ده.
پيامبر ٦ فرمود: «چه گفتى؟».
برايش تكرار كردم.
او با دستش [بر جاى درد] كشيد و فرمود: «خدايا! او را شفا بده يا عافيتش بخش!».
من از آن پس، ديگر به آن درد، مبتلا نشدم.
٢٨٩. سنن الترمذى به نقل از شُعبة از عمرو بن مُرّه، از عبد اللّه بن سلمه، از امام على ٧: بيمار بودم. پيامبر خدا بر من گذشت، در حالى كه مىگفتم: خدايا! اگر اجلم سر رسيده، راحتم كن، و اگر هنوز نرسيده، مرا از جا بلند كن، و اگر بلاست، شكيبايىام ده.
پيامبر خدا فرمود: «چه گفتى؟».
من گفتهام را تكرار كردم.