دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٤٩ - ١٣/ ٨ خدايا! گرما و سرما را از او دور كن
على ٧ فرمود: پيامبر خدا در جنگ خيبر در پى من فرستاد و من، چشمْ درد داشتم. گفتم: اى پيامبر خدا! چشمْ درد دارم. پس، از آب دهان خود بر چشمم نهاد و سپس گفت: «خدايا! گرما و سرما را از او دور كن».
پس از آن روز، ديگر گرما و سرمايى احساس نكردم.
و پيامبر ٦ فرمود: « [فردا] مردى را روانه مىكنم كه خدا و پيامبرش او را دوست دارند و او نيز خدا و پيامبرش را دوست دارد و نمىگريزد».
پس مردم، گردن كشيدند و پيامبر ٦ به سوى على ٧ فرستاد و پرچم را به او سپرد.
٢٨٥. مسند البزّار به نقل از ابو ليلى كه شبانه روز با على ٧ بود: به على ٧ گفتم: مردم نمىپسندند كه تو در گرما با لباس سنگين و كلفت بيرون مىآيى و در زمستان با دو تكه پارچه!
على ٧ فرمود: «مگر با ما نبودهاى؟».
گفتم: چرا.
فرمود: «پيامبر خدا، ابو بكر را فرا خواند و برايش پرچم [فرماندهى] بست و سپس او را روانه كرد. او مردم را حركت داد و شكست خورد و عقب نشست.
پيامبر ٦ پس از وى، عمر را فرا خواند و پرچم برايش بست و او نيز حركت كرد و شكست خورد و بازگشت. پس پيامبر خدا فرمود:" پرچم را به مردى مىسپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند. خدا پيروزش مىكند و گريزنده نيست".
پس به سوى من فرستاد و مرا فرا خواند. به نزد او رفتم، در حالى كه چشم درد داشتم و جايى را نمىديدم. پس، آب دهان خود را بر چشمم نهاد و گفت:" خدايا! او را از گرما و سرما حفظ كن". از آن پس، گرما و سرما مرا آزار نداد».
٢٨٦. الغارات به نقل از ابو اسحاق سبيعى: من روز جمعهاى بر دوش پدرم بودم و امير مؤمنان على بن ابى طالب ٧ خطبه مىخواند و در همان حال آستينش را تكان مىداد. من گفتم: اى پدر! امير مؤمنان احساس گرما مىكند؟