دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٥ - ٤/ ٢ جنگ احد
خالد به پيامبر خدا كه اصحاب گِردش را گرفته بودند، نگريست و به همراهانش گفت: «اين، همان كسى است كه مىجُستيد. پس به دنبالش برويد».
پس به يكباره و دستهجمعى، با شمشير و تير و نيزه و سنگ به ايشان يورش آوردند و اصحاب پيامبر ٦، از ايشان دفاع كردند تا آن كه هفتاد تن از آنان، كشته شدند.
و امير مؤمنان و ابو دجانه انصارى و سهل بن حنيف، در برابر آنان ايستادگى كردند و به دفاع از پيامبر ٦ پرداختند. انبوه مشركان، آنان را در ميان گرفتند. پيامبر خدا چشمانش را باز كرد و به امير مؤمنان نگريست... و فرمود: «اى على! مردم چه كردند؟».
گفت: پيمان شكستند و پشت كردند.
به او فرمود: «اينان را كه قصد جان مرا كردهاند، از من بِران و مرا از آنان، آسوده گردان».
امير مؤمنان بر آنان يورش برد و تار و مارشان كرد. سپس نزد پيامبر ٦ بازگشت كه [مشركان] از سوى ديگر به ايشان حمله كرده بودند، و دوباره به آنان يورش برد و آنان را در هم شكست و ابو دجانه و سهل بن حنيف بر بالاى سرِ پيامبر ٦ ايستاده بودند و به دست هر يك، شمشيرى بود تا از پيامبر ٦ دفاع كنند.
١٦٢. امام صادق ٧ به نقل از پدرانش :: پرچمداران در جنگ احد، نُه نفر بودند و على ٧ تا آخرين نفرشان را كشت، و مشركان در هم شكستند و مخزوم (قبيله پرچمداران)، از آن روز كه على بن ابى طالب ٧ رسوايشان كرد، از چشمها افتادند. على ٧ با حَكَم بن اخنس مبارزه كرد و با ضربهاى پايش را از ميانه ران، قطع كرد كه در نتيجه آن، كشته شد.
١٦٣. المغازى: پيامبرخدا در جنگ احد پرسيد: «چه كسى از ذكوان بن عبد قيس خبر دارد؟».
على ٧ گفت: اى پيامبر خدا! من سوارى را ديدم كه به دنبال او تاخت تا به وى رسيد و گفت: نجات نيابم، اگر نجات يابى!
پس آن سوار به ذكوان كه پياده بود، يورش برد و بر او ضربهاى وارد كرد و مىگفت: بگير كه من ابن علاج هستم!
من به سوى او رفتم و چون سواره بود، با شمشير به پايش نواختم و آن را از ميانه رانش قطع كردم. سپس از اسب به زيرش افكندم و كارش را تمام كردم ومتوجّه شدم