دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥١ - فصل هشتم تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر
٢٠٢. المغازى به نقل از يعقوب بن عُتبه: پيامبر خدا، على ٧ را با يكصد مرد به عشيره سعد در فدك فرستاد؛ چون به پيامبر خدا خبر رسيده بود كه گروهى از آنان، قصد كمك به يهوديان خيبر را دارند.
على ٧، شبها راه مىرفت و روزها پنهان مىشد تا به هَمَج رسيد. پس به جاسوسى برخورد و از او پرسيد: «تو كيستى؟ آيا از گروه بنى سعد كه پشت سر گذاشتهاى اطّلاعى دارى؟».
گفت: اطّلاعى ندارم.
بر او سخت گرفتند تا اقرار كرد كه جاسوس آنهاست و وى را به سوى يهوديان خيبر فرستادهاند تا به آنان بگويد كه بنى سعد، آماده كمك كردن به آنها هستند و به آنان مىپيوندند، به شرط آن كه مقدارى خرما كه به ديگران دادهاند، به آنان هم بدهند.
از او پرسيدند: اين گروه، كجا هستند؟
گفت: هنگامى كه من آنان را ترك مىكردم، دويست نفر از آنان به رهبرى وَبَر بن عُلَيم، گِرد آمده بودند.
گفتند: ما را به آنجا ببر.
گفت: به شرط آن كه امانم دهيد.
گفتند: اگر ما را به آنان و دامهايشان راهنمايى كنى، تو را امان مىدهيم؛ وگرنه، امان ندارى.
گفت: قبول است. او آنان را راهنمايى كرد و [آن قدر راه برد] كه به او بدگمان شدند. آنان را از زمينهاى بلند و ناهموار، عبور داد و سپس آنان را به دشت هموارى رسانْد كه با شتران و گوسفندان بسيارى مواجه شدند. گفت: اين، شتران و گوسفندان آنهاست.
بر آنها تاختند و شتران و گوسفندان را غنيمت گرفتند. آن جاسوس گفت: رهايم كنيد.
گفتند: نه، تا آن كه از تعقيب، در امان باشيم. [آن جاسوس،] چوپانهاى شتران و گوسفندان را از آنان ترساند و آنان به سوى بنى سعد گريختند و به آنها هشدار دادند. پس آنان نيز پراكنده شدند و گريختند.
آن راهنما گفت: براى چه مرا نگه داشتهايد؟ اعراب، پراكنده شدهاند و چوپانها، آنها را ترساندهاند.
على ٧ فرمود: «ما به اردوگاهشان نرسيدهايم».
پس [جاسوس]، آنان را به آنجا رساند. على ٧ كسى را نديد. رهايش كردند و شتران و گوسفندان را [به سوى مدينه] راندند. پانصد شتر و دو هزار گوسفند بود.
٢٠٣. المستدرك على الصحيحين به نقل از جابر بن عبد اللّه: چون جنگ خيبر شد، پيامبر