دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٦٣ - فصل چهاردهم عروج پيامبر از سينه وصى
فصل چهاردهم: عروج پيامبر از سينه وصى
روزهاى پايانى عمر پيامبر خدا، روزهايى شگفت است و براى على ٧، آكنده از غم، سرشار از درد و مملوّ از رنج، و براى سياستمداران، روزهاى تلاش، چارهجويى و كوشش براى رقمزدن سياست فردا و فرداها...
پيامبر ٦ فرمان داد تا سپاهى را براى نبرد با روميان سامان دهند. سپاه، سامان يافت و چهرههاى برجستهاى در آن حضور يافتند و پيامبر ٦ خود پرچم را بست و به دست اسامه داد. جوانبودن فرمانده، بهانهاى به دست سياستمداران داد تا با اعتراض به آن، انگيزههاى اصلى خود را در تأخير حركت سپاه و سهلانگارى در آن، پنهان دارند.
پيامبر ٦ در بستر بيمارى از تب مىسوخت. در آن حال و هوا، چون از سهلانگارىها آگاهى يافت، از بستر به پا خاست و با تن رنجور، آهنگ مسجد كرد و مسلمانان را از پيامدهاى ناهنجار سستىها آگاهاند و آنگاه فرمود:
سپاه اسامه را حركت دهيد.
امّا سياستبازان، با درنگى كه بيش از پانزده روز طول كشيد، عملًا از اعزام سپاه،