دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣١ - فصل ششم ضربه سرنوشتساز در جنگ خندق
عمرو خنديد و گفت: اين، قبول است و گمان نمىبردم كه احدى از عرب، آن را از من بخواهد و به يقين، من خوش ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكُشم، در حالى كه پدرت مونس من بود.
على ٧ فرمود: «امّا من دوست دارم تو را بكُشم. اگر مىخواهى، پياده شو».
عمرو، با تأسّف از اسب پياده شد و بر صورت آن زد و اسب بازگشت.
جابر مىگويد: ميان آن دو گَرد و غبار برخاست و ديگر آن دو را نديدم و از زير گَرد و غبار، صداى تكبير شنيدم. پس دانستم كه على ٧، عمرو را كشته است، و يارانش پراكنده شدند تا آن كه با اسبهايشان از روى خندق جهيدند.
و مسلمانان، چون تكبير را شنيدند، به شتاب آمدند تا بنگرند كه آن گروه، چه مىكنند و ديدند كه نوفل بن عبداللّه، در داخل خندق افتاده و اسبش نتوانسته او را به در ببَرد. پس شروع به سنگ پراندن به او كردند. نوفل گفت: كُشتنى زيباتر از اين [نمىدانيد]؟! يكى از شما پايين آيد تا با او بجنگم.
پس امير مؤمنان پايين رفت و نوفَل را [با شمشير] زد تا او را كشت و در پى هبيره رفت؛ امّا به او نرسيد و [با شمشير] بر كوههزين اسبش زد و زرهى كهبر آن بود، افتاد و عكرمه، فرار كرد و ضرار بن خطّاب [نيز] گريخت.
جابر گفت: ماجراى كشته شدن عمرو به دست على ٧، مانند داستان داوود و جالوت است كه خداى متعال نقل كرده، آنجا كه مىفرمايد: «پس با اذن خداوند، آنان را پراكنده كردند و داوود، جالوت را كُشت».
١٨٥. المستدرك على الصحيحين به نقل از ابن اسحاق: سپس على ٧ [بعد از آن كه عمرو را كشت]، به سوى پيامبر خدا آمد، در حالى كه چهرهاش مىدرخشيد. پس عمر بن خطّاب گفت: چرا زرهش را بر نداشتى؟ عرب، زرهى بهتر از آن ندارد.
على ٧ فرمود: «او را زدم. پس با عورتش خود را از من حفظ كرد و از پسر عمويم خجالت كشيدم كه وى را [با گرفتن زرهش] بىپوشش كنم».