دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥٥ - فصل هشتم تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر
٢٠٥. الكامل فى التاريخ به نقل از بُرَيده اسلَمى: گاه، پيامبر خدا سردرد مىگرفت و يكى دو روز بيرون نمىآمد، و چون به خيبر رسيد، سردرد گرفت و به ميان مردم نيامد.
ابو بكر، پرچم را از پيامبر خدا گرفت و آماده شد و به جنگ سختى پرداخت. سپس، بازگشت و عمر، آن را گرفت و جنگ سختى كرد كه از پيكار قبلى، سختتر بود. سپس بازگشت و خبر [شكست خود] را به پيامبر خدا داد. پيامبر ٦ فرمود: «آگاه باشيد! به خدا سوگند، فردا پرچم را به دست مردى مىسپارم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند و آنجا را با قدرت، فتح مىكند» و على ٧ آنجا نبود و به دليل چشمْ درد، در مدينه مانده بود.
چون پيامبر خدا چنين فرمود، قريش براى آن، گردن كشيدند. صبحگاهان، على ٧ با همان چشمان بسته از شدّت درد، بر پشت شترش تا نزديك چادر پيامبر خدا آمد و آن را خوابانْد. پيامبر خدا فرمود: «چه شده؟».
گفت: پس از شما چشمْدرد گرفتم.
فرمود: «نزديك بيا!».
نزديك شد. پيامبر خدا، آب دهان خود را بر چشمان وى نهاد و على ٧ تا پايان زندگىاش از دردِ چشم نناليد.
سپس پيامبر خدا، پرچم را به على ٧ سپرد و او آن را بلند كرد و در حالى كه رداى قرمزى بر دوش خود انداخته بود، به سوى خيبر رفت. مردى يهودى سر برآورد و پرسيد: تو كيستى؟
فرمود: «من، على بن ابى طالبم».
يهودى گفت: اى گروه يهود! مغلوب شديد.
و مَرحَب، فرمانده قلعه، با كلاهخود يمانى بر سر كه چون تخم مرغ، آن را سوراخ كرده بود، پيش آمد و مىگفت:
خيبر مىداند كه من مَرحبم
غرق سلاحم و پهلوان و كارآزمودهام.
پس على ٧ فرمود:
«من آنم كه مادرم مرا حيدر (شير) ناميد
شما را پيش از آنكه بگريزيد، از دمِ تيغ مىگذرانم.
شير بيشهها و سخت نيرومندم».