دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٧١ - فصل چهاردهم عروج پيامبر از سينه وصى
مىخورم، بىگمان، على ٧ آخرين همصحبت پيامبر ٦ بود. هر صبحگاه، پيامبر خدا را عيادت مىكرديم و مكرّر مىفرمود: «على آمد؟».
گمان مىكنم او را در پى كارى فرستاده بود.
پس از آن كه آمد، حدس زدم كه با او كارى دارد. از اتاق، بيرون آمديم و نزديك در نشستيم و من از بقيه به در نزديكتر بودم. على ٧ به روى [سينه] پيامبر ٦ خم شد و پيامبر ٦ با او راز مىگفت و نجوا مىكرد. سپس پيامبر خدا، همان روز، جان سپرد. پس على ٧، آخرين كسى است كه با پيامبر ٦ بوده است.
٣٠٧. الإرشاد: پيامبر ٦ به على ٧ رو كرد و فرمود: «اى برادر من! آيا وصيّت مرا مىپذيرى و وعدههاى مرا بر آورده مىكنى و بدهىهايم را مىپردازى و پس از من به امور خانوادهام رسيدگى مىكنى؟».
على ٧ گفت: آرى، اى پيامبر خدا!
سپس فرمود: «نزديك من بيا».
على ٧ نزديك او شد.
او را به خود چسبانْد و انگشترش را از دستش بيرون آورد و به على ٧ فرمود: «اين را بگير و به دستت كن».
سپس شمشير و زره و همه ابزار جنگىاش را خواست و به او داد و دستارى را نيز كه هنگام مسلّح شدن و به جنگ رفتن به شكم خود مىبست، خواست وچون آوردند، آن را به امير مؤمنان داد و به او فرمود: «با نام خدا به خانهات برو».
٣٠٨. امام على ٧: پيامبر خدا، قبض روح شد، در حالى كه سرش بر سينه من بود و جانش در كف دستم روان شد و آن را بر صورتم كشيدم و غسل او را عهدهدار شدم و فرشتگان، ياورم بودند. در و ديوار خانه ضجّه مىزدند، فرشتگانى فرود مىآمدند