دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٩ - فصل سوم ايثار شگفت در شب هجرت
اين آيه رسيد: «و برايشان فرقى ندارد. چه هشدار دهى و چه ندهى، ايمان نمىآورند» و عبور كرد.
پس كسى به آنان گفت: منتظر چه هستيد؟
گفتند: منتظر محمّد هستيم.
گفت: ناكام مانديد و زيان كرديد. به خدا سوگند، از كنار شما گذشت و بر سرتان خاك پاشيد.
گفتند: به خدا سوگند، ما او را نديديم.
برخاستند و خاك از سر و روى خود گرفتند و آنان، ابو جهل، حَكَم بن ابى العاص، عقبة بن ابى معيط، نضر بن حارث، اميّة بن خلف، ابن غيطله، زمعة بن اسود، طعيمة بن عدى، ابو لهب، ابىّ بن خلف و نبيه و مُنبه، دو پسر حجّاج بودند.
چون صبح شد، على ٧ از بستر برخاست و آنان، پيامبر خدا را از وى سراغ گرفتند. على ٧ گفت: «اطّلاعى از او ندارم».
١٢٤. المستدرك على الصحيحين به نقل از ابن عبّاس: على ٧ جانفشانى كرد و لباس پيامبر ٦ را به تن نمود و سپس در جايش خوابيد.
و مشركان، پيشتر نيز به پيامبر ٦ كه بُرد مىپوشيد، سنگ پرتاب مىكردند. آنان مىخواستند پيامبر ٦ را بكشند و چون پيامبر ٦ بُرد خود را بر تن على ٧ كرده بود، آنان به على ٧، به خيال اينكه پيامبر است، سنگ پرتاب مىكردند و على ٧ هم از درد به خود مىپيچيد.
و آن گاه كه متوجّه شدند على ٧ است، به وى گفتند: تو لئيمى. تو به خود مىپيچيدى و محمّد به خود نمىپيچيد و اين براى ما عادى نبود.
١٢٥. مسند ابن حنبل به نقل از ابن عبّاس: على ٧ جانفشانى كرد، لباس پيامبر ٦ را به تن كرد و سپس در جايش خوابيد.
مشركان، پيشتر نيز به پيامبر ٦ [سنگ] پرتاب مىكردند. پس ابو بكر آمد و على ٧ خواب بود و ابو بكر پنداشت كه او پيامبر خداست. گفت: اى پيامبر خدا!
على ٧ فرمود: «پيامبر خدا، آهنگِ چاه ميمون كرده است. به او برس».
ابو بكر رفت و با هم داخل غار شدند.
و به على ٧ سنگ پرتاب مىشد، همان گونه كه به پيامبر ٦ پرتاب مىشد، و او