دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٣ - فصل هشتم تلاش سرنوشتساز در جنگ خيبر
گرداگرد دژ كه خودشان كَنده بودند، گذشت. پس پيامبر خدا، ابو بكر را فرا خواند و به او فرمود: «پرچم را بگير!».
آن را گرفت و با گروهى از مهاجران كوشيد و كارى از پيش نبرد و بازگشت، در حالى كه [او] همراهانش را سرزنش مىكرد و همراهانش او را ملامت مىكردند.
فرداى آن روز، عمر پيش آمد و اندكى پيش نرفته، بازگشت. او يارانش را بُزدل مىخواند و يارانش او را بزدل مىخواندند. در اينجا پيامبر ٦ فرمود: «اين پرچم، به دست آن كه بايست مىبود، نبود. على بن ابى طالب را نزدم بياوريد».
گفته شد: او چشمْدرد دارد.
فرمود: «او را به من نشان دهيد تا مردى را ببينيد كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند. حقّ پرچم را ادا مىكند و نمىگريزد».
دستعلىبن ابىطالب ٧ را گرفتندو پيشايشان آوردند. پيامبر ٦ به او فرمود: «از چه ناراحتى، اى على؟».
گفت: چشمْدردى كه با آن، جايى را نمىبينم و سردرد نيز دارم.
پيامبر ٦ فرمود: «بنشين و سرت را روى پاى من بگذار!».
على ٧ چنانكرد و پيامبر ٦ برايشدعا كرد و با دستش از آب دهان خود برگرفت و بر چشمان و سر او ماليد.
چشمان على ٧ گشوده شد و سرش آرام گرفت. و پيامبر ٦ در دعايش چنين گفت: «خدايا! او را از گرما و سرما حفظ كن» و پرچم را كه سفيد رنگ بود، به او سپرد و فرمود: «پرچم را بگير و آن را پيش ببر كه جبرئيل ٧ همراه توست و يارى الهى در پيش رويت، و هراس در دل دشمنان افتاده است، و بدان اى على كه آنان در كتابشان ديدهاند كهنام آنكه نابودشان مىكند" آليا" ست. پس هنگامى كه آنان را ديدى، بگو:" من على هستم" كه إن شاء اللّه، آنان به خذلان و بىپناهى يا بىياورى دچار مىشوند ...!».
و در حديث آمده است كه چون امير مؤمنان گفت: «من على بن ابى طالبم»، يكى از عالمان يهود گفت: سوگند به آنچه بر موسى نازل شد كه شكست خورديد!
پس چنان ترسى در دلشان افتاد كه ديگر نتوانستند دوام بياورند.
٢١٢. المغازى: نخستين كسى كه به سوى مسلمانان پيش آمد، حارث برادر مرحب بود كه