انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٧ - مجلس ٦٣ على(ع) و شيعيان او دليل نزول رحمت هاى الهى
کنند. مردم عراق هم دو دسته شدند، يک دسته ميگفتند بايد انگليسي ها بروند و دسته ديگر ميگفتند نه، بايد بمانند چون امنيّت ما را اينها نگه ميدارند. نکته اصلي عرض بنده اين است که اين شيخ عرب که مورد توجّه آيت الله جزايري بود جزو دسته اي بود که با ماندن انگليسي ها در عراق موافقت کرده بود و گفته بود که اينها باشند. به آقا گفتند: خبر داريد که چه شده است؟ فلاني که شما به منزلشان ميرفتيد و ايشان به اينجا ميآمد جزو دسته اي است که با ماندن انگليسي ها موافقت کرده است. آقا فرمود: عجب، عجب، انسان مسلمان و با تقوا حاضر نمي شود که با کافر همنشين شود، و از آن زمان به بعد ارتباطش را با آن شيخ عرب قطع کرد.
گذشت و گذشت و شيخ عرب ديد مدّتي است که آقا به منزلش نمي رود. با خود گفت: چطور شده که حضرت آيت الله به ما سري نمي زند؟ بلند شد و خدمت آيت الله جزايري آمد. به او گفت: حضرت آيت الله، چه شده که ديگر خبري از ما نمي گيريد؟ آقا فرمود: من چگونه ميتوانم خبر از تو بگيرم؟ شيخ عرب گفت: چرا؟ مگر طوري شده است؟ آقا گفت: تقابل بين من و شما تقابل کفر و ايمان است، مگر ميشود مؤمن، کفر را بپذيرد؟ گفت: من؟ آقا گفت: بله، شنيدم که تو موافق هستي که انگليسي ها بمانند، تو چرا اين کار را کردي؟ خدا تو را در همين چاه مياندازد، همين انگليسي ها تو را بيچاره خواهند کرد.
همين هم شد، طولي نکشيد که انگليسي ها با پهلوي برنامه ريزي کردند و او را به زندان پهلوي در ايران بردند و همان جا او را کشتند. براي چه اين تذکّرها را ميدهند؟ اين تذکّرها به خاطر اين است که مثل بنده و شما حواسمان را جمع کنيم. مواظب باشيم که در خلال عمرمان، اين مسائل يکي پس از ديگري پيش ميآيد، انشاء الله بتوانيم تصميم درستي بگيريم.