انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٧٣ - مجلس ٧١ حرمت بهشت بر انسان بد زبان و دورى از دو خصلت
وقتي برگشت پيش تاجر رفت تا پولهايش را پس بگيرد. به او گفت: آقا محبّت کنيد پول ها و زر و زيور مرا بدهيد. تاجر گفت: بله؟ چه پولي؟ چه زري؟ آن آقا گفت: شوخي نکنيد من آنها را به شما دادم. فردي که پولها را گرفته بود گفت: خير، شما به من چيزي نداديد. خلاصه هر چه گفت، تاجر زير بار نرفت. خيلي ناراحت شد که چه کار کند. هيچ پولي هم نداشت. تمام اموالش را به تاجر داده بود. با همين حال غمگين داخل کوچه هاي نجف آمد. شخصي به او برخورد کرد و گفت: چه شده؟ خيلي در فکري؟ تاجر هم جريانش را تعريف کرد. آن شخص به او گفت: اگر چيزي به تو بگويم به حرفم گوش ميدهي؟ گفت: بله. گفت: اگر قرار باشد مسأله تو حل شود فقط به دست آيت الله سيّد هاشم حطاب حل ميشود، پيش او برو. گفت: چشم و پيش سيّد هاشم رفت.
محضر آقا که رسيد گفت: آقا جان، حاجتي داشتم. آقا گفت: چه حاجتي؟ قضيّه را نقل کرد که چه بر سرش آمده است. سيّد هاشم به او گفت: فردا من به مغازه اين تاجر ميروم و با او صحبت ميکنم، وقتي از مغازه بيرون آمدم تو بلافاصله داخل برو و پولت را مطالبه کن و چيز ديگري هم نگو. گفت: بله آقا. فردا سيّد به مغازه اين تاجر رفت. چند دقيقه اي نشست و با تاجر صحبت کرد. وقتي از مغازه بيرون آمد بلافاصله اين آقا وارد مغازه تاجر شد، سلام کرد و گفت: آقا، من امانتي در دست شما دارم اگر امکان دارد آنها را بدهيد. تاجر هم گفت: چشم، چشم و بلافاصله رفت و پول و زر و زيورها را آورد.
وقتي به صاحبش داد صاحب پول خيلي تعجّب کرد که چه شده است. او منکر پولهاي من بود امّا الان آنها را به من داد. تا آنها را گرفت به تاجر گفت: مگر اين امانتي مال من نيست؟ گفت: بله. گفت: من اينها را نمي برم مگر اينکه جواب سؤال مرا بدهي. گفت: چه سؤالي؟ گفت: من پيش آمدم و از تو پول هايم را خواستم امّا تو انکار کردي و گفتي چنين پولي به من نداده اي، حالا چطور شد؟