انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٥ - مجلس ١٠٦ اسباب هلاكت و نجات انسان
مسائل را بيان کرد. ايشان گفت و گفت تا اينکه در آخر فرمود: امروز را بس است. منظورم از اين نکته، اين بود که ميخواستم به حافظه عالي مرحوم صدوق رحمه الله اشاره کنم. ماشاء الله به اين حافظه. الان وقتي از خود بنده برخي مسائل فقهي را ميپرسند گاهي در آن تحيّر دارم که خدايا چه بگويم. علماي قديم چطور بودند و ما چطور هستيم؟
مرحوم شيخ حسين بهايي رحمه الله پدر شيخ بهايي معروف در جبل آمل نزد مرحوم شهيد ثاني رحمه الله درس ميخواند و وقتي شهيد ثاني رحمه الله به رحمت خدا رفت، ديد استاد ديگري نيست که از نظر علمي بتواند از او استفاده کند؛ لذا تصميم گرفت مردم را به فيض برساند و از آنجا حرکت کرد و به طرف ايران، به سمت قزوين آمد. وارد قزوين که شد علما خبردار شدند و بلافاصله به استقبالش آمدند. شاه طهماسب، شاه آن زمان، تا خبر دار شد ايشان را خيلي تجليل و اکرام کرد.
شيخ مدّتي در قزوين ماند و بعد از مدّتي، پيش خود گفت: حالا که در اين دستگاه آمده ام فردا چه جوابي به خدا بدهم؟ مبادا خداي ناخواسته وارد برنامه هايي شوم که خدا از من راضي نباشد؟ تصميم گرفت به حج برود. گروه کثيري هم همراه اين عالم براي حج و زيارت خانه خدا رهسپار شدند. بعد از زيارت خانه خدا از مکّه به بحرين رفت و در بحرين ماند و ديگر به ايران برنگشت.
پسرش (شيخ بهايي معروف) را خيلي خوب در اين مکتب تربيت کرد. به او گفت: پسر جان، من از دنيا ميروم امّا تو مواظب باش. درس بخوان که ملّا شوي و علمت را به مردم برسان. مواظب باش دنيا تو را نگيرد، گول دنيا را نخوري. شيخ بهايي معروف بعد از مدّتي به ايران آمد. او هم همانند پدر مورد استقبال شاياني قرار گرفت. تا اينکه پدر برايش نامه نوشت: پسر جان، فراموش نکني که به تو چه گفتم؟ تو را مقام نگيرد.