انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٩ - مجلس ١٠٥ هر چشمى روز قيامت گريان است مگر سه چشم
مريض دارم و من او را جواب کردم. يک مرتبه آقا گفت: چرا اين کار را کردي؟ من و تو فرداي قيامت جواب خدا را چه بدهيم؟ اگر اين بنده خدا واقعاً راست بگويد و چيزي نداشته باشد، اگر طوري بشود، من و تو بايد جواب بدهيم؛ چرا جوابش کردي؟ شيخ علي گفت: من ديدم اين پيرزن وقت غير مناسبي به اينجا آمده است. آقا فرمود: عيبي نداشت. آيا او را ميشناسي؟ خانه اش را بلدي؟ گفت: بله، آقا گفت: زود برو به خانه اش و ببين وضع و حالش چطوري است؟ ببين راست گفته يا نه؟ شيخ علي به آقا گفت: من اين موقع شب، در اين باران و گل و برف، در اين تاريکي چطور بروم؟ آقا فرمود: ناراحت نباش من هم همراهت ميآيم. خود آقا لباسهايش را پوشيد و با شيخ علي به خانه زن بيچاره رفتند.
وقتي رفتند، ديدند بله، آن زن راست گفته است. هم شوهرش مريض است و هم کرسي شان زغال ندارد. آقا وقتي اين وضع را ديد به آقا علي گفت: ديگر معطّل نکن. زود باش به خانه فلان حکيم برو و او را به اينجا بياور. حکيم آمد و نسخه اي نوشت که باز آقا به شيخ علي گفت: سريع برو اين نسخه را از فلان داروخانه بگير و بياور. وقتي نسخه را آورد دوباره آقا به او گفت: برو به خانه فلاني و مقداري زغال از طرف من بگير و بياور. زغال هم گرفت و آورد. بعد از اينکه حاج شيخ عبد الکريم حائري همه چيز را براي اهل آن خانه فراهم نمود به خانه برگشتند. کمي که استراحت کردند آقا به شيخ علي گفت: خيلي خدا به داد من و تو رسيد. اگر خداي ناخواسته امشب مشکلي براي آنها پيش ميآمد فرداي قيامت چه ميکرديم؟
روايت داريم که سائل را جواب نکنيد ولو آن سائل سوار بر اسب باشد و به در خانه ات آمده است زيرا گاهي خدا فرشته اي را به صورت فقير به در خانه ات ميفرستد تا تو را امتحان کند ببيند چطور هستي.