انوار اخلاقى، وصاياى پيامبر اعظم به امير المؤمنين - علوى گرگانى، محمدعلى - الصفحة ٢٩٥ - مجلس ١٠٤ وجود چهار چيز در كنار چهار چيز ديگر(٢)
کتاب ميخواني و ضرر به من ميزني. من تو را آوردم که کار و کاسبي کني، و کتک حسابي به او زد. شيخ محمّد حسين هم مجبور شد که کتاب را به دور از چشم پدر و وقتي که او نبود بخواند.
تا اينکه روزي کتاب را تمام کرد و به نزد همان طلبه صاحب کتاب رفت. به او گفت: آقاي فلاني، من کتاب را تمام کردم حالا بايد چه کار کنم؟ آن طلبه به او گفت: بايد کتابهاي ديگري را شروع کني و بخواني. شيخ محمّد حسين گفت: اگر اينطور باشد که پدرم نمي گذارد. همان جا تصميم گرفت به نجف برود و با دست خالي به سمت نجف راه افتاد. سختي هاي زيادي در راه کشيد. بالاخره به نجف رسيد و در صحن اميرالمؤمنين علیهالسلام نشست. ايشان در آنجا غريب بود و هيچ چيزي هم نداشت. شب شد. دربانان حرم مطهر آمدند و به او گفتند: ميخواهيم در را ببنديم. شيخ محمّد حسين که جايي نداشت جريانش را براي آنها نقل کرد که من غريبم، نه غذا دارم و نه جايي براي ماندن. دربانان خيلي ناراحت شدند. بلافاصله مقداري غذا براي ايشان آوردند و يکي از حجره هاي صحن مطهر حرم آقا اميرالمؤمنين علیهالسلام را به صورت موقّتي در اختيار او قرار دادند. مدّتي زيادي گذشت و آرام آرام با چه سختي هايي درس خواند و مرجع شد. چه عقيده هايي داشتند. با زحمتها و رنجها خودشان را به مقامات بالا رساندند.
پروردگارا، تو را به حقّ خودت قسمت ميدهم آنطور که تو ميخواهي ما را به همانگونه موفّق بدار.