زندگاني چهارده معصوم (ترجمه إعلام الورى بأعلام الهدى شيخ طبرسي) - عطاردي، عزيزالله - الصفحة ١٥٤ - ٤١ - غزوه فتح
دارم و در نظر داشتم آنها را از خود راضى سازم، تا آنان بعدا مرا محافظت كنند.
عمر بن خطاب گفت: يا رسول اللَّه! اكنون به من فرمان دهيد تا گردن اين منافق را بزنم، پيغمبر فرمود: اين مرد از اهل بدر است و در جنگ بدر شركت داشته، و اميد است كه خداوند وى را آمرزيده باشد، اينك او را از مسجد بيرون كنيد.
مسلمانان در اين هنگام او را اذيت ميكردند و با دستهاى خود به پشت او ميزدند و او هم به حضرت رسول متوجه بود كه شايد آن جناب بوى توجهى كند، پيغمبر دستور داد او را به مسجد آوردند و فرمود: من از تقصير تو درگذشتم اينك از خداوند درخواست كن تا وى از شما درگذرد، و ديگر دنبال اين گونه جنايات نرويد؛ و اين آيه شريفه در اين مورد نازل شد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ.
عيسى بن عبد اللَّه قمى از حضرت صادق ٧ روايت كرده كه آن جناب فرمود:
هنگامى كه خبر خزاعه و قريش در شام به ابو سفيان رسيد، وى بلافاصله خدمت حضرت رسول رسيد و عرض كرد: يا محمد! خون خويشاوندان خود را حفظ كن، و مدت معاهده را زياد نما، حضرت فرمود: يا ابا سفيان: شما با ما مكر ميكنيد عرض كرد: ما با شما مكرى نداريم، و به قرارداد خود عمل ميكنيم.
پس از اين ابو سفيان نزد ابو بكر رفت و گفت: به قريش پناه دهيد، ابو بكر گفت: واى بر تو كسى ميتواند در برابر حضرت رسول به مشركين قريش پناه دهد و از آنان طرفدارى كند، ابو سفيان بعد از اين نزد عمر رفت و اين گفتهها را براى او هم گفت، پس از اين به منزل خواهرش ام حبيبه رفت و هنگامى كه اراده كرد روى فرش به نشيند ام حبيبه فرشها را جمع كرد تا ابو سفيان روى آن جلوس نكند.
ابو سفيان گفت: اي دخترك من ميل ندارى من روى اين فرش بنشينم، گفت:
آرى اين فرش پيغمبر است و چون شما مشرك و پليد هستى نميتوانى روى بساط حضرت رسول جلوس كنى، ابو سفيان از منزل دخترش هم بيرون شد و به منزل فاطمه