رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٥٢ - (٨) فى حالة الطفولية
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم رسالة فى حالة الطفوليّة (١) در طفوليّت بر سر كوئى چنانكه عادت كودكان باشد بازى مىكردم. كودكى چند را ديدم كه جمع مىآمدند، مرا جمعيّت ايشان شگفت آمد، پيش رفتم پرسيدم كه كجا مىرويد؟ گفتند بمكتب از بهر تحصيل علم. گفتم علم چه باشد؟ گفتند ما جواب ندانيم از استاد ما بايد پرسيدن، اين بگفتند و از من در گذشتند.
(٢) بعد از زمانى با خود گفتم گوئى علم چه باشد و من چرا با ايشان پيش استاد نرفتم و ازو علم نياموختم؟ بر پى ايشان رفتم ايشان را نيافتم، امّا شيخى را ديدم در صحرائى ايستاده. در پيش رفتم و سلام كردم، جواب داد و هر چه بحسن لطف تعلّق داشت با من در پيش آورد. من گفتم جماعتى كودكان را ديدم كه بمكتب مىرفتند، من از ايشان پرسيدم كه غرض رفتن بمكتب چه باشد؟ گفتند از استاد ما بايد پرسيدن. من آن زمان غافل شدم، ايشان از من در گذشتند، بعد از حضور ايشان مرا نيز هوس برخاست، در پى ايشان رفتم، ايشان را نيافتم و اكنون هم در پى ايشان مىگردم. اگر هيچ از ايشان خبر دارى، از استاد ايشان مرا آگاهى ده. شيخ گفت استاد