رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٥٠ - (٧) روزى با جماعت صوفيان
باشد، و آن كس را كه دماغ ضعيف بود از هر چيزى هراسان باشد در آن حال فعل را منكر بود و با خود گويد كه باشد كه من دست ازين فسق بدارم و بخدا بازگردم كه دنيا و آخرت در سر اين مىشود.
اكنون انديشه وى راستست امّا چون شب درآيد غفلت وى را سوى خرابات كشيده باشد و مست گردانيده، در مستى گويد آنچه بامداد مىانديشيدم هيچ نبود، عالم عالم مستيست، ترك دنيا كردن همان صفت دارد. غفلت در پيش مىآيد و نمىگذارد كه كس بر راه راست رود و جهانيان را از شراب غرور پيوسته مست مىدارد. اگر كسى لذّت خلوت بداند و هستى را بنيستى مبدّل گرداند پس بر اسب فكرت سوار شود و در ميدان علم غيب دواند، از مغيبات وى را آن لذّت باشد كه از غايت لذّت حال خود باز نتوان گفتن و از حال انسانيّت بدر رود. ديوانگان وى را ديوانه خوانند. و هر چه كند بنزد تو گر شود، امّا او را از نظر تو فراغتى باشد، كه آنجا كه او باشد بتو پروا ندارد.
(١٣) چون با آن جماعت از مقالات شيخ خويش اين فصل فرو گفتم جماعت گفتند: بزرگوار شيخى دارى و بر تو مشفق كه هيچ سرّ از تو پنهان نمىدارد. گفتم او را از من هيچ پنهان نيست امّا آنچه او مىگويد نمىتوانم گفتن.
|
گر بگويم تيغ باشد يا درخت |
ور نگويم عاجزم در كار سخت |
|
تمت الرسالة بحمد اللّه و حسن توفيقه و الصلاة على نبيه محمّد و آله اجمعين.