رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٤٤ - (٧) روزى با جماعت صوفيان
ترنج حقّه نهم را. پس از آن اين حقّه محلّى را در خرط انداخت، حقه از جانب چپ سوى راست مىگرديد و آن ترنجها كه بر حقّه بودند از جانب راست سوى چپ مىگرديدند چنانكه اگر كسى از جانب ميان حقّه نهم بنگريدى تا حقّه اوّل بديدى، پنداشتى كه خود يك حقّه است و آن همه ترنجها بر يك حقّه نقش كردهاند. و از غايت حركت حقّهها آن جوهر كه ميان جامه پارهها در ميان حقّه نهم بود معلّق باستاد چنانكه ميل وى بهمه جانبى از آن حقّه راست بود.
(٤) چون اين سخن از شيخ بشنيدم گفتم پندارى من نيز در ميان آن حقّهام امّا اينچه با من مىفرمائى گفتن من فهم نمىكنم، روشن بازگو تا مرا فايده باشد. شيخ گفت چون بارى جلّ و جلاله اين فلكها را بيافريد از براى تزيين فلك نورى بفلك اوّل فرستاد. فلك اوّل از غايت لطف آن را حمل نتوانست كردن زيرا كه فلك متوسّط است ميان هستى و نيستى، ازين طرف همسايه وجود است و از آن طرف همسايه عدم. پس ميان وجود و عدم چيزيست، امّا بناچيز نزديك از روى صورت، امّا از روى صفت از همه چيزها چيزتر است همچنانكه تو هوا را در حساب نگيرى و گوئى كه هيچ نيست زيرا كه چون در وى قوّت حركت نبود كه ذرّه را حمل تواند كردن و اين از غايت لطف بود. پس فلك اوّل نيز بناچيزى كه آن عالمست نزديكست و لطيفتر از هر چيزست. از غايت لطف نور بر نتوانست گرفتن، چون نور بر فلك دوّم رسيد آن را حمل كرد نور بر فلك دوّم متجزّى گشت، هر جزوى از وى ستارهاى شد. پس فضله اين ستارگان بفلك سيم رسيد، از آن فضله جرم زحل پيدا گشت، باز از