رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٤٣ - (٧) روزى با جماعت صوفيان
سير همه متساوى بود يا نه؟ گفت اگر بر روى چرخ ده خط بر كشى چنانكه خطها جاى گرديدن مهره بود كه اگر مهره بر خط نهى از خط بدر نيفتد، پس در هر خطّى مهرهاى اندازى آنگه چرخ را بگردانى، آن مهره كه بمركز نزديكتر بود زودتر بدان مقام رسد كه از آنجا رفته باشد، و هر مهره كه از مركز دورتر بود ديرتر رسد. امّا شرط آن باشد كه مهرهها مساوى باشند كه اگر مهرهاى كوچك بود ديرتر از مهره[١] بزرگ رسد زيرا كه تا ده بار مهره كوچك بگردد چندان بود كه مهرهاى كه چند ده اين مهره كوچك بود يك بار بگردد. شيخ را گفتم عجب صنعتيست حكّاكى. شيخ گفت حكايتى مشهورست در صنعت ايشان امّا كس آن حكايت تمام نگويد و معنى آن نداند. شيخ را گفتم آن حكايت چگونه است؟
(٣) گفت وقتى حكّاكى جوهرى داشت، خواست كه بر آن صنعتى نمايد، از آن جوهر حقّهاى ساخت همچو گوئى گرد، پس از آن فضله كه از ميان حقّه بدر گرفته بود هم در ميان حقّه ديگر ساخت. باز از آن فضله كه از حقّه دوّم بدر گرفته بود حقّه ديگر ساخت و همچنان تا نه حقّه. بعد از آن از تراشه اين حقّهها جوهرى ساخت و آن جوهر در ميان دو جامه[٢] پيچيد. يك پاره ازين دو جامه هيچ رنگ نداشت و يك[٣] پاره قدرى بسپيدى مىگرائيد، در ميان حقّه تعبيه كرد. پس حقّه اوّل را جلا داد و بر حقّه دوّم ترنجى چند نقش كرد وزر بنهاد و بر سيم و چهارم تا نهم بر هر يكى يك ترنج نقش كرد و همه را زر بر نهاد الّا
[١] از مهره: در مهرهT
[٢] دو جامه: جامهT
[٣] يك: از يكT