رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٣٤ - (٦) عقل سرخ
سيمرغ تضرّعها كرد، و در سيمرغ آن خاصيت است كه اگر آئينهاى يا مثل آن برابر سيمرغ بدارند، هر ديده كه در آن آئينه نگرد خيره شود. زال جوشنى از آهن بساخت چنانكه جمله مصقول بود و در رستم پوشانيد و خودى مصقول بر سرش نهاد و آئينههاي مصقول بر اسبش بست.
آنگه رستم را از برابر سيمرغ در ميدان[١] فرستاد. اسفنديار را لازم بود در پيش رستم آمدن. چون نزديك رسيد پرتو سيمرغ بر جوشن و آئينه افتاد.
از جوشن و آئينه عكس بر ديده اسفنديار آمد، چشمش خيره شد، هيچ نمىديد. توهّم كرد و[٢] پنداشت كه زخمى بهر دو چشم[٣] رسيد زيرا كه دگران نديده[٤] بود، از اسب در افتاد و بدست رستم هلاك شد. پندارى آن دو پاره گز كه حكايت كنند دو پر سيمرغ بود.
(١١) پير را پرسيدم كه گوئى در جهان همان يك سيمرغ بوده است؟
گفت آنكه نداند چنين پندارد، و اگر نه هر زمان سيمرغى از درخت طوبى بزمين آيد و اينكه در زمين بود منعدم شود، معا معا، چنانكه هر زمان سيمرغى بيايد[٥]، اين چه باشد نماند. و همچنانكه سوى زمين مىآيد سيمرغ از طوبى سوى دوازده كارگاه مىرود.
(١٢) گفتم اى پير اين دوازده كارگاه چه چيز است؟ گفت اوّل بدان كه پادشاه ما چون خواست كه ملك خويش آبادان كند اوّل ولايت ما آبادان كرد، پس ما را در كار انداخت و دوازده كارگاه[٦] بنياد فرمود و در هر كارگاهى شاگردى چند بنشاند. پس آن شاگردان را در كار انداخت
[١] ميدان: ميان ميدانM
[٢] كرد و: كردM
[٣] چشم: چشمشM
[٤] نديده: بديدهT
[٥] بيايد: نيايدT
[٦] كارگاه: كارگاه راT