رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٣٣ - (٦) عقل سرخ
وضع حمل وى رنجيده بود. چون بديد كه پسر كريه لقاست هم بدان رضا داد، زال را بصحرا انداختند[١]. فصل زمستان بود و سرما، كس را گمان نبود كه يك زمان زنده ماند. چون روزى چند برين برآمد، مادرش از آسيب فارغ گشت. شفقت فرزندش در دل آمد، گفت يك بارى بصحرا شوم و حال فرزند ببينم. چون بصحرا شد فرزند را ديد زنده و سيمرغ وى را زير پر گرفته. چون نظرش بر مادر افتاد تبسّمى بكرد[٢]، مادر وى را در برگرفت و شير داد، خواست كه سوى خانه آرد، باز گفت تا معلوم نشود كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند سوى خانه نشوم. زال را بهمان مقام زير پر سيمرغ فرو هشت و او بدان نزديكى خود را پنهان كرد. چون شب درآمد و سيمرغ از آن صحرا منهزم شد، آهوئى بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد. چون زال شير بخورد خود را بر سر زال بخوابانيد چنانكه زال را هيچ آسيب نرسيد. مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور كرد و پسر را سوى خانه آورد. پير را گفتم آن چه سرّ بوده است؟ پير گفت من اين حال از سيمرغ پرسيدم. سيمرغ گفت زال در نظر طوبى بدنيا آمد، ما نگذاشتيم كه هلاك شود. آهو بره را بدست صيّاد بازداديم و شفقت زال در دل او نهاديم[٣]، تا شب وى را پرورش مىكرد و شير مىداد و بروز خود منش زير پر مىداشتم.
(١٠) گفتم حال رستم و اسفنديار؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز آمد[٤] و از خستگى سوى خانه رفت. پدرش زال[٥] پيش
[١] انداختند: انداختT
[٢] بكرد: كردM
[٣] او نهاديم: آهو بنهاديمM
[٤] آمد: ماندT
[٥] زال:-M