ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٧٤ - برترى ايمان بر اسلام و يقين بر ايمان
او نامه را گرفت و نزد نجاشى آمد، زمانى كه در مجلس عمومى نشسته بود، چون خلوت شد نامه را باو داد و گفت: اين نامه امام صادق عليه السلام است، نجاشى نامه را بوسيد و روى ديده گذاشت و گفت:
حاجتت چيست؟ گفت در دفتر شما خراجى بر من است، نجاشى گفت: چه مقدار است؟ گفت: ده هزار درهم، نجاشى دفتردارش را خواست و دستور داد از حساب خود او بپردازد و بدهى او را از دفتر خارج كند و براى سال آينده هم همان مقدار بنام نجاشى بنويسد، سپس باو گفت: آيا ترا شاد كردم؟
گفت: آرى قربانت، آنگاه دستور داد باو مركوب و كنيز و نوكرى دهند و نيز دستور داد يك دست لباس باو دادند، و در هر يك از آنها ميگفت ترا شاد كردم؟ او ميگفت: آرى قربانت، و هر چه او ميگفت آرى نجاشى ميافزود تا از عطا فراغت يافت، سپس گفت: فرش اين اتاق را هم كه رويش نشسته بودم هنگامى كه نامه مولايم را بمن دادى برادر و ببر و بعد از اين هم حوائجت را پيش من آر. مرد فرش را برداشت و خدمت امام صادق عليه السلام رفت و جريان را چنان كه واقع شده بود گزارش داد، حضرت از رفتار او مسرور ميشد مرد گفت: مثل اينكه نجاشى با اين رفتارش شما را هم شادمان كرد؟ فرمود: آرى بخدا، خدا و پيغمبرش را هم شاد كرد.
١٠-
ابان بن تغلب گويد: از امام صادق عليه السلام حق مؤمن را بر مؤمن پرسيدم، فرمود: حق مؤمن بر مؤمن بزرگتر از اينهاست، اگر بشما گويم انكار ميكنيد، چون مؤمن از گورش در آيد، تمثالى همراه او از گور خارج شود و باو گويد ترا مژده باد بكرامت و سرور از جانب خدا، مؤمن گويد: خدا ترا بخير مژده دهد، سپس آن تمثال همراه او رود و او را همچنان مژده دهد: چون بامر هراسناكى