ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٣٤ - برترى ايمان بر اسلام و يقين بر ايمان
عليه السّلام رسيدم و عرضكردم: من نصرانى بودم و مسلمان شدم. فرمود: از اسلام چه ديدى! گفت: قول خداى عز و جل كه فرمايد: «تو كتاب و ايمان نميدانستى چيست، ولى ما آن را نورى قرار داديم كه هر كه را خواهيم بدان هدايت كنيم، ٥٢ سوره ٤٢» فرمود: محققا خدا ترا رهبرى فرموده است. آنگاه سه بار فرمود خدايا هدايتش فرما. پسر جان هر چه خواهى بپرس.
عرضكردم: پدر و مادر و خانواده من نصرانى هستند و مادرم نابيناست، من همراه آنها باشم و در ظرف آنها غذا بخورم؟ حضرت فرمود: آنها گوشت خوك ميخورند؟ عرضكردم: نه با آن تماس هم نميگيرند، فرمود: باكى ندارد، مواظب مادرت باش و با او خوشرفتارى كن، و چون بميرد او را بديگرى وامگذار، خودت بكارش اقدام كن، و بكسى مگو نزد من آمدهئى تا در منى پيش من آئى ان شاء اللَّه.
زكريا گويد: من در منى خدمتش رفتم در حالى كه مردم گردش را گرفته بودند و او مانند معلم كودكان بود كه گاهى اين و گاهى آن از او سؤال ميكرد (و او پاسخ ميفرمود) سپس چون بكوفه رفتم نسبت بمادرم مهربانى كردم و خودم باو غذا ميدادم و جامه و سرش را از كثافت پاك ميكردم و خدمتگزارش بودم.
مادرم بمن گفت: پسر جان! تو زمانى كه دين مرا داشتى با من چنين رفتار نميكردى، اين چه رفتار است كه از تو ميبينم از زمانى كه از دين ما رفته و بدين حنفيه گرائيدهاى؟ گفتم: مردى از فرزندان پيغمبر ما بمن چنين دستور داده.
مادرم گفت: آن مرد پيغمبر است؟ گفتم: نه بلكه پسر يكى از پيغمبرانست.