فقه نظام سياسى اسلام - اراکی، محسن - الصفحة ٤٨ - فلسفه سياسى به معناى نخست
تعريفى كه از «سى. كليمررودى»[١] در كتاب مقدمهاى بر علوم سياسى نقل شده نيز، قريب به همين معناست:
«هر عمل سياسى، مستلزم ارزشهاى سياسى اساسى مىباشد. پس بديهى است كه انديشمندان سياسى از افلاطون تاكنون به ارزشهايى كه مبناى جامعه خوب و عادلانهاند بيانديشند. فلسفه سياسى از جامعه خوب، عدالت و مسائلى از اين قبيل بحث مىكند»[٢].
اين معنا از فلسفه سياسى تا زمانى رواج كامل داشت كه به تعبير برخى دانشمندان علوم سياسى معاصر «با سوژهگرايى مدرن دكارتى و ذرهگرايى طبيعتانگارانه هابزى، فرايند جداسازى اخلاق از اجتماعيات آغاز شد و هگل نتوانست از اين روند جلوگيرى كند. با طرح نظريات كاركردگرايانه و سيستمى، حذف كامل عقل عملى از عرصه اجتماعيات محقق شد و نهايتاً در عصر پيش از نيچه، اساساً هرگونه اعتقادى به حجيت عقل در حيات انسانى، مورد سؤال و نفى واقع شد»[٣].
بر مبناى چنين تعريفى از فلسفه سياسى،- تعريف فلسفه سياسى به حكمت عملى در حوزه سياست مدن- فلسفه سياسى، وجه عقلى همان فقه سياسى است؛ همانگونه كه فقه سياسى، وجه شرعى فلسفه سياسى و حكمت عملى سياسى است.
بر همين اساس است كه غزالى سياست را چنين تعريف مىكند:
[١] .C .Clymer Rodee .
[٢] . سيد صادق حقيقت، چيستى و گونههاى فلسفه سياسى، نامه مفيد، سال هشتم، شماره بيست و پنجم( به نقل از:Introduction to political science .)
[٣] . همان( به نقل از: فلسفه سياسى در روايتى پارادايمى، عباس منوچهرى، نامه فرهنگ،( پاييز ١٣٧٨)، به نقل از:
J. Habermas. Between Facts and Norms) London Polity Press, ٢٩٩١( pp. ٢- ٠١(.