روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٥٤ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
برادران را از اين جهت زنگار حسد بر آئينۀ دل نشسته بود و رقم رشك و غيرت بر لوح سينۀ ايشان نقش بسته تا وقتى كه يوسف در خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره از آسمان فرود آمده و او را سجده كردند اين واقعه را با پدر تقرير كرد و برادران شنيدند. حسد ايشان روى به ازدياد نهاد خواستند تا خيال يوسف را از دل يعقوب محو كنند و سوداى او از سر پدر به يك سو فكنند از پدر درخواست نمودند كه يوسف را با ايشان به صحرا فرستد و به سعى تمام يعقوب را بر آن داشتند كه به اين معنى رضا داد و به فرمود تا يوسف را جامههاى زيبا پوشانيدند و به نوعى كه طريق آن زمان بود بر آراستند و زبان قضا مىگفت: «كه آرايش براى شب وصال بايد، امروز روز فراقست آرايش به چه كار آيد. ؟»
گذشت روز وصال و رسيد شام فراق
مباد هيچ دلى، مبتلا به دام فراق
القصّه يعقوب يوسف را به برادران سپرد و فرمود كه برويد و بيرون دروازه كنعان در زير شجرة الوداع توقّف كنيد تا من بيايم و شجرة الوداع درختى بود كه هر كه به سفر رفتى ياران با او در آنجا وداع كردندى و خويشان و دوستان تا به دان محلّ به مشايعت رفتندى گويا بيخ آن شجره به آب اندوه پرورش يافته بود، و شاخ و برگش در هواى محنت و بلا نشو و نما پذيرفته.
نهالى كاشت دهقان محبّت در تنش مرد
دل برش اندوه: و بيخش خون، و شاخش غم
پسران به فرمان پدر از شهر بيرون آمده در سايه آن درخت قرار گرفتند و يعقوب جامۀ پشمينه پوشيد و عمامه هم از پشم بافته خود بر سر نهاده ميان خود بربسته و عصا در دست گرفته روى به دروازه شهر آورد چون هرگز رسم نبود كه يعقوب به مشايعت فرزندان رود هر كه آن صورت مشاهده مىنمود در تعجّب و تحيّر مىافزود از سر كار و حقيقت حال بىخبر بود و زبان حال يعقوب اين نغمه أدا مىفرمود و جز گوش هوش يوسف نمىشنود.
ميان به عزم سفر بسته بر سر راه است
سرشك ديده من مىرود كه راه به گيرد
گه وداع بگريم چنانچه سيل به خيزد
شب فراق به نالم چنانكه ماه بگريد
اما چون نظر فرزندان بر يعقوب عليه السلام افتاد از جاى برجستند و دست و پاى پدر