روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٨٥ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
قصد دختر كرد زنش گفت اين صورت ميسّر نشود تا يحيى را نكشى چه شيربهاى دختر من قتل يحيى است ملك به كشتن يحيى اشارت نمود علماى وقت را خبر شد گفتند اگر قطرهاى از خون يحيى بر زمين ريزد ديگر گياه نرويد ملك امر كرد تا سرش در طشت برند و آن خون را در چاهى ريزند پس كسان به طلب يحيى فرستادند يكى از مقرّبان ملك گفت كه پدرش مستجاب الدعوه است اول او را بايد به قتل رسانيد تا بر كشنده فرزند خود دعاى بد نكند ملك حكم كرد كه بدين موجب (شيوه) عمل كنند چاكران ملك به خانه زكريّا درآمدند پدر و پسر در نماز بودند يحيى را از پهلوى وى بكشيدند و بربستند قصد زكريا كردند و او از پيش ايشان فرار كرد و جمعى در عقب او روان شدند و گروهى يحيى را به در قصر ملك بردند آنها كه در قفاى زكريا بودند به وى نزديك رسيدند زكريا بىطاقت شد در آن موضع درختى بود اشارت بدان درخت كرد شكافته شد و زكريا به درون وى درآمد، ابليس گوشه رداى زكريا را گرفت و بر بيرون درخت بداشت درخت فراهم آمد و كفّار در رسيدند و ابليس را به صورت پيرى ديدند از او پرسيدند كه بدين صفت مردى پيش ما مىرفت كجا شد؟ ابليس ايشان را دلالت كرد به وى و گفت آن مرد در درون اين درخت است و گوشه ردا را به نشانى بديشان نمود گفتند اى پير او را به چه تدبير از ميان درخت بيرون آريم گفت او را چرا بيرون مىآوريد گفتند براى آنكه هلاك كنيم شيطان گفت هم اينجا نيز او را هلاك مىتوان كرد و تعليم داد تا ارّه دو سر حاضر كردند و بر سر درخت نهاده خواستند كه به دونيم ببرند از سرادقات غيبى ندا به زكريا رسيد كه هان تا ننالى و آهى نكنى كه نامت از جريدۀ صابران محو كنيم دشمنانت از سراى وجود بيرون كنند و ما تو را در حجره شهود بگذاريم پس چون ارّه بر فرق زكريا رسيد گفت خدايا هزار شكر كه خون من بر سر كوى محبّت تو مىريزند.
به جرم عشق تو ما را اگر كشتند چه باك
هزار شكر كه بارى شهيد عشق توايم
صبر كرد و آهى نزد، در آن وقت كه او را به دونيم مىبريدند اگر كسى از او سؤال كردى كه چه مىخواهى هر جزوى از اجزاى اعضاى وى، نعرۀ عشق برآوردى كه آن