روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٨٢ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
وى درنيامد سخنى از وعيد الهى درافكند و گفت در دوزخ كوهى است از آتش نام آن غضبان هيچكس از آنجا نگذرد جز به گريستن از خوف خداى يحيى كه اين كلمه بشنيد برجست و گليم از دوش بيفكند و قدم از مسجد بيرون نهاد و فرياد مىكرد كه الويل لمن دخل غضبان واى بر آن كس كه غضبان جاى وى بود و آن كوه تفسان مأواى وى باشد نعره مىزد و ناله مىكرد تا از شهر پا بيرون نهاد و فرياد مىكرد تا بيرون رفت زكريا از منبر فرود آمد و به خانه رفت مادر يحيى را گفت من ندانستم كه پسرت در مسجد است و يك شمّه از وعيد بيان كردم او سر و پاى برهنه از مسجد بيرون رفت و شنيدهام كه رو به صحرا نهاده است بيا تا از پى او برويم مبادا كه از بىخودى در چاهى افتد پس پدر و مادر از عقب پسر روان شدند و شبانه روز كوه و دشت و صحرا به قدم طلب پيمودند هيچ اثرى از يحيى نديدند و خبرى او نشنيدند.
اى گلبن حديقۀ جانها كجا شدى؟
پنهان ز چشم بلبل بىدل چرا شدى؟
صباح روز چهارم به شبانى رسيدند از وى خبر يحيى پرسيدند گفت او را چه افتاده است گفتند از خوف خداى سر و پا برهنه از شهر بيرون آمده و ما سه شبانه روز است كه او را مىطلبيم و هيچ خبرى و اثرى از او نيافتهايم شبان گفت من هم او را نديدهام اما سه شب است كه از اين كوه ناله زارى بيرون مىآيد كه گوسفندان من به سبب آن ناله از چرا بازماندهاند گوش بر آن ناله نهاده آب از ديده مىبارند
ز سوز فرقت يار آنچنان بگريم زار
كه هر كه بشنود آن ناله در خروش آيد
زكريّا گفت اين نشان نالۀ يحيى است پدر و مادر روى بدان طرف نهادند مادر زودتر برسيد يحيى را ديد در گوشهاى به سجده افتاده و چندان گريسته كه خاك سجدهگاه از آب چشمش گل شده مادر به نشست و سر يحيى را از ميان خاك و گل برداشته در كنار گرفت يحيى ديده بر هم داشت خيال كرد كه ملك الموت است به قبض روح وى آمده گفت اى عزرائيل پدر پير و مادر پير دارم چندان امانم ده كه از ايشان بحلى حاصل كنم و خشنودى از ايشان بدست آرم مادرش در خروش آمد كه اى جان مادر عزرائيل نيست مادر تست يحيى ديده باز كرد مادر را ديد برجست و خواست كه بگريزد مادرش