روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٥٨ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
مىدوانيد گفتند اى صاحب رؤياى كاذبه آفتاب و ماه كه ترا سجده كردهاند از ايشان در خواه تا به فرياد تو رسند يوسف (ع) قدمى چند برفت مانده گشته بند نعلينش به گسيخت از ترس اخوان پاى برهنه بر خار و خارا روان شد.
كف پائى كه مىبودش ز گل ننگ
ز زخم خار و خاره گشت گلرنگ
نزديك هر برادر كه دويدى طپانچهاى بر رخسار وى زدى و به راندى و در دامن هر برادر آويختى، گريبانش گرفتى و دور افكندى.
به زارى هر كه را دامن كشيدى
به بيزارى گريبانش دريدى
به گريه هر كه را در پا فتادى
به خنده بر سر او پا نهادى
بدين منوال در صحرا مىدوانيدندش تا وقتى كه آفتاب ارتفاع گرفت و هوا چون سينۀ يعقوب سوزناك شد تشنگى بر يوسف غلبه كرد روى به روبيل آورد كه اى برادر تو از همه بزرگترى هم مرا پسر خاله و برادرى و پدر، مرا به تو سپرد و مهمّات من به عهده مكرمت تو كرد تو بارى بزرگى كن و بر خردى من رحم نماى روبيل به سخن وى التفات نكرد و طپانچه بر رخسار نازكش چنان زد كه برگ گلش مانند بنفشه كبود شد نزد شمعون آمد كه مشربه مرا بده كه از تشنگى جانم به لب رسيده تا دمى آب دركشم و خود را از باديۀ تشنگى فراتر كشم و آن مشربه بود كه يعقوب از بهر يوسف قدرى آب و مقدارى شير با هم آميخته بود در آنجا ريخته و به شمعون سپرده كه هنوز از لب او بوى شير مىآيد او را طاقت تشنگى نخواهد بود و چون تشنه شود او را از اين مشربه شربتى بچشان چون يوسف آب طلبيد شمعون هر چه در مشربه بود بر زمين ريخت و آن آب و شير با خاك برآميخت آن شربت به خاك داد و بدان پاك نداد، حسين عليه السلام را نيز واقعه يوسف افتاده بود او جفاى بدكيشان مىكشيد و يوسف از خويشان رنج مىديد، اين جماعت آب بر خاك مىريختند و به برادر نمىدادند آن جفاكاران بر لب فرات (حيوانات) را سيراب مىكردند و شير بچگان امامت و كرامت را به آتش تشنگى مىسوختند.
سوز دل مبارك لب تشنگان بپرس
زان ريگها كه فرش بيابان كربلاست
در خون ناب غرقه لب تشنه حسين
لعلى است آبدارى كه در كان كربلاست