روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٥٧ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
تا شما بازآئيد و روبيل را گفت تو از همه اولاد من بزرگترى يوسف را به تو مىسپارم زنهار كه از حال او غافل نشوى و اعتماد بر ديگر برادران نكنى روبيل قبول كرد و روى به راه آوردند اما چون قدمى چند دور شدند يعقوب آواز داد كه آهسته رويد كه حريف دامنگير هجران گريبان دل گرفته به تقاضاى جان تعجيل مىنمايد.
يك قدم آهستهتر نه، زان كه بر دل مىنهى
يك نفس آهستهتر رو زان كه با جان مىروى
ايشان مىرفتند و آن پير بزرگوار بر اثر ايشان آهسته آهسته قدم مىزد و به هر قدمى نمى از ديده مىباريد و در هر دمى آهى از سينه مىكشيد.
مىرود آن ماه و من از بىدلى
مىدوانم در پىاش گلگون اشك
آوردهاند كه چون برادران قدمى چند برفتند و نزديك بود كه از نظر پدر غايب گردند يعقوب (ع) آهى زد و گفت اى فرزندان يوسف را بازآريد تا يك بار ديگرش بينم يوسف را پيش پدر آوردند در برش گرفت و گفت اى عزيز پدر، راه برداشتى و مرا در فراق بگذاشتى
رفتى و بر دل از غم عشق تو، داغ ماند
و آشفتگى زلف توام در دماغ ماند
يوسف (ع) پدر را تسلّى داده بازگردانيد يعقوب مراجعت نموده به زير درخت وداع رسيد از هر شاخى آواز الفراق شنيد دانست كه در پردۀ غيب رنگ ديگر آميختهاند از كارخانه قضا نيرنگى ديگر انگيخته امّا فرزندان در نظر پدر يوسف را از يكديگر مىربودند و بر دوش و بر گردن بلكه بر فرق سر مىنهادند.
به چشمان پدر تا مىنمودند
ز يكديگر به مهرش مىربودند
گهى آن بر سر دوشش گرفتى
گه اين تنگ، اندر آغوشش گرفتى
چو پا در دامن صحرا نهادند
بر او دست جفا كارى گشادند
ز دوش مرحمت بارش فكندند
ميان خاره و خارش فكندند
پسران يعقوب چون از نظر پدر غايب شدند يوسف را بر زمين افكندند و گفتند كه چند بار تو كشيم؟ و شربت رشك تو چشيم؟ پياده روان شو و در پيش ما مىدوّ! يوسف در گريه آمد كه اى برادران عزيز چه كردهام كه با من اين خوارى مىكنيد! و مرا پياده