روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٤٨ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
پديد آمد، خود را بهنجار آواز به پاى آن درخت رسانيد و با آنكه چشم نداشت، سر بالا كرده توجّه به درخت نمود قضا را قطرهاى خون گرم در چشم وى چكيد و آن چشم روشن گرديد. دختر در نگريست مرغى ديد كه قطرات خون از بال او مىچكيد، ناگاه قطرهاى بر دست او چكيد گيرا شد. دست فرا پيش داشت تا قطرۀ ديگر بر دستش چكيد در چشم ديگر ماليد، آن نيز روشنائى يافت. قطرۀ ديگر فرا گرفت و در دست ديگر ماليد متحرّك شد. قطرهاى در پاى ماليد روان شد دختر تندرست و روشن چشم برخاست گرد باغ مىگشت و به هر طرف طواف مىنمود. پدرش بازآمد، زنى ديد كه گرد باغ مىگردد، به خيالش نرسيد كه آن زن، دختر او تواند بود. پرسيد كه اى زن تو كيستى؟ من در اين پاى درخت دخترى داشتم نابينا و شل و اعرج، او كجا رفت؟
دختر نزد پدر آمده گفت: يا أبتاه أنا ابنتك اى پدر منم آن دختر تو كه معلول و مبتلا بود، پدر از شادى بيهوش شد و بعد از زمانى كه با خود آمد كيفيّت آن قضيّه درخواست نمود دختر تمام حكايت بازگفت، و پدر را به زير آن درخت كه مرغ بر آنجا بود برد، يهودى نگاه كرد مرغى ديد با پروبال خونآلوده، گفت: ايّها الطيّر المبارك ما حالك؟ اى مرغ همايون بال فرخنده فال، خجسته مآل اين خون بر بال تو چراست؟ و اثر صحبت در آن از كجاست؟ مرغ به الهام الهى جهت آن كه سبب هدايت يهودى گردد گويا شد، و به زبان فصيح گفت: ما جمعى طيور ديروز برخاستيم تا به طلب آب و دانه رويم هر مرغى به گوشهاى بيرون رفتند، نيمروز بود كه از غايت حرارت هوا اكثر ايشان بر درختى كه در فلان باديه بود جمع شده، هر يك از آنچه خورده بودند خبر مىدادند، ناگاه ندائى رسيد به ما كه اى مرغان امام حسين «عليه السلام» از تاب آفتاب كربلا بريان شده و شما پناه به سايه آوردهايد؟ أهل آسمان و زمين به ماتم و مصيبت مشغولند و شما در غم آب و دانه ماندهايد؟ ما به الهام الهى به جانب كربلا روان شديم و چون رسيديم امام را شهيد كرده بودند، و هنوز خون از بدن شريف وى مىرفت. ما جمله بر او بگريستيم و خود را بر او افكنديم و پروبال خود را در وى ماليديم، اين، آن خون است كه از بال من مىچكد، و هر جا كه قطرهاى از آن برسد خير و بركت پديد آيد. يهودى كه اين سخن بشنيد گفت: اگر