روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٤٧ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
هر ميوهاى كه بود ز بستان مرتضى
همچون شكوفه بر سر هر خار ريختند
آن سرو بوستان ولايت ز پا فتاد
حوران، سرشك بر گل رخسار ريختند
مرغان كربلا ز پى ماتم حسين (ع)
خون بر لب فرات ز منقار ريختند
روى عالم به غبار اندوه تيره، و چشم فلك از دود آه غمزدگان ز منقار خيره گشت. نور الأئمّه آورده كه: «در آن ساعت عرش عظيم به لرزيد و كرسى وسيع از جاى به جنبيد، آسمان خون شفق در دامن ريخت. زمين غبار حيرت بر فرق روزگار بيخت. درياها در جوش و ماهيان در خروش آمدند و مرغان فرياد برگرفتند، فى الحال كبوترى سفيد از هوا درآمد و در خون امام حسين «عليه السلام» غلطيده پروبال خود را سرخ ساخت. و پرواز در گرفت، پران پران به مدينه گرداگرد روضۀ رسول «صلّى اللّه عليه و آله» مىپريد و قطره، قطره از پروبال وى خون مىچكيد، و اهل مدينه در آن صورت حيران بودند و در حل آن عقده. تأمّلات مىنمودند. تا بعد از چند روز خبر واقعۀ امام حسين «عليه السلام» رسيد. دانستند كه آن مرغ نامۀ حال شهيد كربلا بر پروبال شكستۀ خود بسته، جهت اعلام به سر روضه سيّد أنام آمده بود.
به نامهاى كه برد مرغ اگر نويسم حال
ز سوز واقعۀ من به سوزدش پروبال
قضيّه خون آلودگى مرغان در كربلا بسيار است و از جملۀ آن در كنز الغرائب آورده كه، يهودى دخترى داشت جميله نام، ناگاه مرضى بر وى طارى شده، هر دو چشمش نابينا گشت و امراض و علل ديگر نيز وى را گرفت، چنانچه دست و پايش از كار برفت، پدرش را در خارج شهر بوستانى بود. وى را جهت تبديل مكان و تغيير آب و هوا بدان موضع برد كه شايد هواى آنجا بعضى از بيماريهاى او را زايل گرداند. دختر در آن بوستان ساكن شد و پدرش دائم پيش وى مىبود و او را به انواع سخنان تسلّى مىفرمود: روزى پدر به ضرورت متوجّه شهر شد و دختر را تنها در باغ گذاشت و قضا را مهمّ پدر فيصلى نيافته، يهودى آن شب در شهر بماند و دختر در زير درختى تنها شب گذرانيد و على الصباح از درخت ديگر آواز مرغى شنيد كه زار زار مىناليد و دختر نيز از بيمارى خود نالان بود، چون نالۀ مرغ استماع نمود به جانب او ميل كرده دردى عجيب در دل او