روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٣٦ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
وى كرد امام حسين «عليه السلام» گفت: كه تو خود مىآئى كه مرا به قتل رسانى. عمر سعد شرم داشته عنان اسب باز كشيد و از آنجا بازگشت، امّا شمر پيادگان را گفت كه گرداگرد او را فروگيريد همين كه پيادگان حوالى امام حسين «عليه السلام» را فرو گرفتند شمشير حوالۀ ايشان كرد همه منهزم شدند شمر خجل شده با طايفهاى از آن سنگين دلان قصد كرده پيش امام حسين «عليه السلام» راندند و بعضى از لشكريان خواستند كه به خيمهها درآمده غارت كنند امام حسين «عليه السلام» آواز داد كه: اى آل ابو سفيان! اگر شما را دين نيست از عار نيز نمىانديشيد كه تعرّض حرم من مىكنيد؟ شمر گفت: اى حسين مقصود تو چيست؟ فرمود: كه اگر غرض شما قتل منست اينك من اينجا ايستادهام و با شما جنگ مىكنم متمنّاى من آن است كه كسى قصد حرم نكند مادام كه من زندهام. شمر گفت: اى پسر فاطمه اين خواهش به اجابت مقرون است و آن جماعت را كه توجّه به جانب خيام كرده بودند بازگردانيده گفت از تعرّض أهل خيمه چه حاصل؟ مقصود ما قتل حسين است اگر كارى مىكنيد اينجا سعى نمائيد.
آن جماعت ديگر باره آغاز جنگ كردند و امام حسين «عليه السلام» همچنان ايستاده و در ايشان مىنگريست و مىگفت: عجب حالتى كه چندانكه نگاه مىكنم يارى و هوادارى نمىبينم و هر چند نظر بر مىگمارم مهربانى و غمگسارى نمىيابم.
به هر كه مىنگرم رو نمىكند سوى من
ميان اين همه بيگانه آشنائى نيست
كجا روم چكنم ره چگونه گيرم پيش؟
درين ميان بيابان كه ره به جائى نيست
راوى گويد: كه از چندين سوار و پياده كه بر حضرت امام حمله كردند چون نزديك وى رسيدند، يكى از ترس قدم پيش نمىتوانست نهاد و از هيبت امام حسين چشم نمىتوانست گشاد، آخر عزم تير باران كردند، و امام حسين «عليه السلام» از مركب فرود آمد تا زخمى بدان اسب نرسد، كه يادگار جدّ بزرگوار و پدر نامدار وى بود، لشكريان كه آن حضرت را پياده ديدند دلير شده آهنگ او كردند نامردى تيرى بر پيشانى نورانى آن حضرت زد. امام حسين «عليه السلام» تير را بيرون كشيده از موضع جراحت خون مانند جوى آب، روان شد. آن سرور دست مبارك بر آن زخم مىنهاد و چون پرخون مىشد بر سر و روى خود مىماليد و مىفرمود: كه بدين هيأت با جدّ خود محمّد رسول اللّه