روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٣٠ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
اى ستمكاران سنگين دل، كه اخلاق شما
بيوفائى و نفاق و حيله و جور و جفاست
جمله فرزندان و خويشان و عزيزان مرا
قتل كرديد اين چه آئين است و اين طغيان چراست؟
وين زمان بهر هلاك من كمر بر بستهايد
كشتن من در كدامين، مذهب و ملت رواست؟
تشنه لب رفتند ياران و من از پى مىروم
در قيامت حضرت حق، حاكم ما و شما است
پس گفت: اى قوم بترسيد از خداى اكبر كه شب برد و روز آورد، و بميراند و زنده گرداند و روزى دهد و جان ستاند. اگر بر دين خداى اقرار داريد و به رسولش محمّد مصطفى «صلّى اللّه عليه و آله» كه جدّ من است ايمان آوردهايد بر من ستم مكنيد و بيداد و روا مداريد و بر انديشيد از آنكه فردا در عرصات جدّ و پدر و مادر من بر شما خصمى كنند و شما را از حوض كوثر آب ندهند. اينك هفتاد دو تن از اولاد و برادران و برادرزادگان و أقربا و ياران و مواليان من كشتهايد و حالا قصد كشتن من داريد اگر براى مملكت است سر راه مرا بگذاريد، تا بروم بحبش و تركستان روم و عيال و اطفال مرا كه از تشنگى جگر ايشان كبابى است مقدارى آب بچشانيد تا من فردا بر شما خصمى نكنم و اگر نه چنين كنيد، الحكم للّه و رضينا بقضاء اللّه مردمان شام كه اين سخن شنيدند از معركه به رميدند و كوفيان بگريستند و بناليدند. بخترى بن ربيعه و شبث بن ربعى و شمر ذى الجوشن ديدند كه كار از دست رفت و نزديك شد كه لشكرى با امراى خود به حرب درآيند در برابر حضرت امام حسين آمده گفتند: يا بن أبى تراب! قصّه به خود دراز مكن و اين كبر از سر بنه و بيا تا تو را پيش پسر زياد بريم، تا بر يزيد بيعت كنى و از اين مهلكه خلاص يابىّ و الاّ تو را بر اين وجه مىداريم تا هلاك شوى. امام حسين «عليه السلام» سر مبارك در پيش انداخت و عمر سعد چون گريه لشكر و فغان ايشان ديد بترسيد و از قلب لشكر بيرون تاخته، بانگ بر پيادگان زد كه مگذاريد كه پسر ابو تراب ديگر سخن گويد و زود تيرباران كنيد، به يك بار مقدار پانزده هزار ناكس تيرها بر كمان نهاده از شست رها