روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٠٣ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
كبريا را كفيل خواهم ساخت
مصطفى را پناه خواهم كرد
با بتول و على شكايت قوم
در حريم إله، خواهم كرد
طريد مىكرد و جولان مىنمود و مبارز طلب مىفرمود. تا بسيار سر از تن بربود و بسيارى دليران را از جان برآورد و هيچ مبارز ديگر آهنگ حرب وى نمىكرد، قاسم در برابر قلب لشكر مخالف آمد و عمر سعد را آواز داد كه اى جفا كار بىوفا! و تيره روزگار دور از صفا! بسى برادران و هواداران و ياران و محبّان امام حسين (ع) را شهيد كردى و از خويشان و اقرباى وى دمار برآوردى اندك جمع پريشان حال ماندهاند، آخر وقت نشد كه دست از ما بازدارى و با اين مدبّران روى به كوفه آرى و ما را با اين تشنگى و بىبرگ بگذارى و از آن چه كردهاى نادم و پشيمان گردى؟
دگر به صيد حرم تيغ برمكش، زنهار!
وز آنچه با دل ما كردهاى پشيمان باش
عمر سعد جواب داد كه شما را وقت نيامد كه از سر نافرمانى درگذريد و به عاقبت حال خود در نگريد و در سلامت بر خويش بگشائيد و به بيعت يزيد و متابعت پسر زياد درآئيد. قاسم بر وى و امراى وى لعنت كرد و گفت: اى شقى، دين را به دنياى دنى فروختهاى و متاع امانت را به آتش خيانت سوخته. بدين عجوزۀ غدّار فريفته گشتهاى و قبالۀ خواستگارى او بدست غرور نوشتهاى و ندانستهاى كه او به عقد هر كه درآيد دو سه روزى با او بيشتر نيايد.
جميله ايست، عروس جهان ولى هشدار
كه اين مخدّره در عقد كس نمىآيد
اى عمر، امروز اسب خود را آب دادهاى؟ گفت: آرى اوّل آب دادهام بعد از آن بر نشسته، قاسم گفت: «ويلك يا بن سعد» واى بر تو اى پسر سعد دعوى مسلمانى مىكنى اسب را سيراب مىدارى و شهسواران ميدان امامت و ولايت را تشنه مىدارى عورات و اطفال اهل بيت را از تشنگى جان به لب رسيده و تو آب از ايشان بازمىگيرى و پند مذكّر را «اذكر كم اللّه فى اهل بيتى» نمىپذيرى؟ آخر از تشنگى قيامت برانديش و از شرمندگى در پيش ساقى كوثر ياد كن آتش در دل عمر سعد افتاده و جوى آب از چشمه چشم روان كرد و چون از خاكسرى نقد دين بر باد فنا داده بود، اين سخن را هيچ جواب