روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٥٥ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
و از راه نصيحت درآمده گفت اى شهسوار مضمار محاربت! و اى نامدار ميدان مبارزت! شرم ندارى كه مال و منال و اهل و عيال خود را مىگذارى و روى به تقويت امام حسين و تمشيت مهمّات او مىآورى، زهير گفت اى ناكس دون تو را شرم مىبايد داشت كه شمشير در روى اهل بيت پيغمبر «صلى اللّه عليه و آله» مىكشى و براى نعمت فانى دنيوى، عقوبت دائمى أخروى اختيار مىكنى سامر خواست كه ديگر سخن گويد كه زهير نيزه بر دهنش زد كه سنان نيزه از قفايش بيرون آمد، فى الحال از مركب درافتاد و جان بداد پس زهير در برابر عمر سعد آمده و نعره زد كه يا اهل العراق! هر كه مرا شناسد خود شناسد و هر كه نشناسد بداند، منم زهير بن حسان الأسدى. كيست كه از شما بيرون آيد تا زمانى با يكديگر بگرديم و ببينيم كه بخت كه را يارى مىكند و نكبت كه را بر خاك ادبار خوارى مىافكند؟
كوى عشقست و درو زخم بلا پىدرپى
كو حريفى كه قدم بر سر اين كوى نهد
اهل شام و عراق كه نام آن يگانه آفاق شنيدند و قبل از اين آوازۀ شجاعت و دبدبۀ ابّهت او به سمع ايشان رسيده بود همه سر در پيش انداختند و از محاربت او بترسيدند، عمر سعد بانگ بر سپاه خود زد كه اين چه بىحميّتى است كه شما را دريافته، آخر يك كس به ميدان رويد و نام خود را در مجمع پهلوانان بلند سازيد. نصر بن كعب نخعى سوار تمام بود از رؤساى كوفه و از سرداران عرب و او را برابر صد سوار دانستندى، مركب برانگيخت و در برابر زهير آمده گفت اى شجاع عرب! از نعمت خود جدا ماندى و از بنى اعمام خود دست بداشتى، بيا تا تو را پيش امير جليل يعنى پسر زياد برم تا از خارستان عنا و كلفت به گلزار راحت و بهجت رسى، زهير گفت: اى لعين در خدمت ابن زياد خارهاى بدعت در دامن دين مىآويزد و در گلستان خدمت امام حسين هر زمان نهال معرفتى از كنار جويبار حقيقت مىخيزد، و من اكنون از روضۀ محبّت آن حضرت گلهاى مراد، چيدهام و از خار خار آزار دشمن نابكار، هيچ باك و انديشه ندارم.
ز روى دوست مرا چون گل مراد شگفت
حوالۀ سر دشمن به سنگ خاره كنم
نصر انديشه كرد كه زهير را مشغول به سخن سازد و بىخبر نيزهاى به سوى وى