روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٥٠ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
آورد چنانچه هر دو لشكر به ديدند آنگاه بر زمين زد چنانچه استخوانهاى او ريزه ريزه شده خروش از هر دو لشكر برآمد.
امّا صفوان را سه برادر بود، هر سه از غصّۀ قتل برادر به يك بار بر حرّ حمله كردند حرّ نعرهاى از جگر بركشيد و خداى را به عظمت و قدرت ياد كرده، درتاخت. و دوال كمر يكى را گرفت و از خانه زينش در ربوده، چنان بر زمينش زد كه گردنش به شكست و ديگرى را تيغ بر سر زد، كه تا سينهاش به شكافت. ديگرى روى به هزيمت نهاد، حرّ از عقب وى در تاخت و نيزهاى بر پشتش زد كه سر سنان از سينه وى برون آمد. پس روى به جانب امام حسين آورده، گفت يا بن رسول اللّه مرا بحل كردى؟ و از من خوشنود شدى؟ امام «عليه السلام» فرمود «نعم أنت حرّ كما سمتك امك» آرى من از تو خوشنودم و تو آزادى چنانچه مادر تو را «حرّ» نام نهاده يعنى فردا از آتش دوزخ آزاد خواهى بود حر اين بشارت شنوده با نشاط تمام روى به ميدان نهاده، حرب در پيوست به هر جانب كه در تاختى از كشته پشته ساختى و به هر طرف كه روى نهادى مرد و مركب بر روى هم فتادى مقارن اين حال پيادهاى در دويد و اسب حرّ را پى كرد، حرّ پياده به حرب درآمده شعلۀ خشم جهانسوزش زبانه كشيد، و نايرۀ قهر غبرت افروزش اشتعال، پذيرفت.
به نيزه صخره را سوراخ مىكرد
به پيكان موى را صد شاخ مىكرد
لشكر كه آنگونه كارزار مىديدند، پياده و سوار از پيش وى مىرميدند. امّا چون امام حسين عليه السلام ديد كه حرّ پياده جنگ مىكند اسبى تازى با ساخت گرانمايه فرستاد و حر سوار شده به جولان درآمد.
عنان مركب خود تاب مىداد
به خون نوك سنان را، آب مىداد
و جمعى را كه مانند پروين، گرد او درآمده بودند. چون بنات النعش متفرق مىساخت، و خواست كه بازگردد و نزد امام حسين آيد، كه هاتفى آواز داد كه اى حر بار مگرد، كه حوران منتظر قدوم بهجت لزوم تواند. پس حرّ روى به جانب امام حسين كرد و گفت يا بن رسول اللّه نزديك جدّت مىروم هيچ پيغامى دارى؟ امام حسين گريان شده گفت اى حرّ خوش باش كه ما نيز از عقب تو روانيم خروش از اصحاب امام برآمد