روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣١٦ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
كيست؟ گفتند زهير بن القين البجلى و او در آن وقت از مكّه مىآمد، حج گزارده بود و از مناسك آن فارغ گشته به كوفه مىرفت امام حسين او را طلبيد و زهير در اوّل تعلّلى نمود و بعد از تأمّل تمام به خدمت فرزند خير الأنام «عليه السلام» توجّه فرمود امام حسين فرمود، اى زهير هيچ سرّ آن دارى كه مركب مجاهدت در ميدان محبّت الهى بتازى، و به آب شمشير تابدار آتش افساد خاكساران، هوا را منطفى سازى و پروانهوار بر حوالى شمع شهادت پرواز نمائى و درى از خشنودى حق سبحانه بر روى خود بگشائى؟ !
ز جان بگذرى تا به جانان رسى. روى زهير از شادى برافروخته، به فحواى اين سخن مترنّم شد، كه يا بن رسول اللّه.
سَرى كه پيش تو بر آستان خدمت نيست
سريست آنكه سزاوار تاج عزّت نيست
به پيش اهل نظر كم بود، ز پروانه
دلى كه سوختۀ آتش محبّت نيست
مدّتها است كه مترصّد اين دولت و مترقّب چنين سعادت مىبودم. منّت خداى را كه رسيدم به كام دل. پس از نزد امام حسين بيرون آمده، به فرمود تا خيمۀ او را بركندند و قريب به خيمۀ امام مظلوم نصب كردند. پس با اصحاب خويش گفت: كه از شما هر كدام آرزوى شهادت را كاره است از من مفارقت اختيار نمايد. اغلب ياران زهير از وى اعراض نموده، روى به كوفه نهادند! آنگاه زن خود را طلبيده، گفت اى يار غمگسار و همدم وفادار! من به خدمت امام حسين مىروم تا جان سپارى مىكنم تو از مال من حقّ خود بردار و مرا بحل كن. و قولى آن است، كه زن را طلاق داد و او را همراه برادر به كوفه فرستاد، و روايتى ديگر چنان است، كه زن گفت اى مرد مردانه، و اى صاحب همّت فرزانه! تو مىخواهى كه در خدمت پسر مرتضى باشى، من نيز مىخواهم كه ملازم دختران فاطمۀ زهرا باشم، پس هر دو به اتّفاق كمر خدمت كارى اولاد رسول بر ميان بسته، و طريق هوادارى احقاد بتول اختيار فرموده، احراز سعادت هر دو سرا نمودند. «وين كار دولت است كنون تا كرا رسد» پس از آنجا برفتند، تا به شقوق رسيدند، شخصى از كوفه مىآمد امام حسين تنها نشسته بود، او را طلبيد، و از احوال آن طرف، استفسار نمود، و آن شخص گفت، به خداى كه از كوفه بيرون نيامدم تا ديدم مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را به كشتند. و تنهاى ايشان بردار كشيده سرهاى ايشان را به دمشق