روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣١٤ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
خلوص عقيدت تو را نسبت به خود مىشناسم امّا عزيمت من به سوى كوفه مصمم گشته است و به هيچ نوع فسخ آن صورت نمىبندد و در اين سفر سرّى هست كه به ظهور خواهد آمد و من مىدانم كه مرا چه واقعه در پيش است و از جدّ و پدر خود شنودهام، و تو مىدانى كه پدرم بارها بر سر منبر مىفرمود، كه «اوتيت علم المنايا و البلايا» اكنون آن كتاب پيش ماست و مبلغ اعمار و آجال اهل بيت را مىدانيم ديگر در اين باب مبالغه منماى، و در فسخ اين عزيمت الحاح مفرماى، كه به جائى نمىرسد. در اين سفر بىاختيارم و زمام أمور من در دست ديگرى است.
بارها گفتهام و بار دگر مىگويم
كه من دلشده اين ره نه بخود مىپويم
من اگر خارم اگر گل چمن آرائى هست
كه از آن دست كه مىپروردم، مىرويم
عبد اللّه بن عباس گفت: اگر البتّه اين عزيمت به امضاء خواهى رسانيد. و ترك رفتن عراق نخواهى كرد، بارى زنان و فرزندان را همراه مبر.
حسين فرمود؛ كه ايشان را كجا گذارم؟ و به كه سپارم؟ اولى، آنكه با من باشند ابن عبّاس گفت: يا بن رسول اللّه مرا داعيه آن بود كه در ركاب تو باشم، اما قائد قضاء عنان عزيمت به جانب مدينه مىكشد، و شايد كه چون تو در كوفه قرار گيرى من به ملازمت توانم رسيد. و نمىدانم كه بار مفارقت چگونه توانم كشيد؟ و جام غم انجام مهاجرت به كدام قوّت توانم چشيد؟
تو مىروى و من خسته بازمىمانم
در اينكه بىتو بمانم عجب همىمانم
تو باد پاى عزيمت چو باد مىرانى
من آب ديدۀ گلگون چو آب مىرانم
پس حضرت امام حسين «عليه السلام» برادران و خويشاوندان و هواداران خود را جمع كرد و براى نسوان و اطفال محملها ترتيب داد، و در روز سوم ذيحجّه كه قضا را مسلم عقيل در همان روز به قتل رسيده بود، از مكه بيرون آمده روى به راه نهاد، آوردهاند، كه يكى از دوستداران مخلص و محبّان خالص ايشان گفت: يا بن رسول اللّه به سوى كوفه رفتن مصلحت نيست كه قول اهلش را وفائى و وفاى ايشان را بقائى نيست. امام حسين جواب داد كه از الزام حجّت ايشان انديشهمندم و اينجا از بيم اعادى در