روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٨٧ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
خورد و قبول كرد كه اين سرّ را با كس نگويد. مادر گفت: اى پسر مسلم بن عقيل است كه به ما پناه آورده و او را در اين خانه نشاندهام و مراسم خدمت و لوازم ملازمت او به جاى مىآورم و بدان از خداى عالى ثواب جزيل طمع مىدارم، پسر خاموش شد و در خواب رفت و مسلم خفته بود، ناگاه خواب آشفته ديد بيدار شد و از هجران امام حسين «عليه السلام» و فراق اهالى و اولاد خود ياد كرده به گريه درآمد و از ديدۀ غم ديده به آب گريه، بر كار و بار خود و محنت روزگار مدد مىطلبيد.
بيا اى اشك تا بر روزگار خويشتن گريم
چو شمع از محنت شبهاى تار خويشتن گريم
ندارم مهربانى تا كند بر حال من گريه
همان بهتر كه خود بر حال زار خويشتن گريم
امّا چون روز روشن شد، پسر پيرزن روى به در خانۀ ابن زياد نهاد. و در وقتى رسيد كه ابن زياد، حصين بن نمير را مىگفت كه گرد محلاّت كوفه برآى، و منادى كن كه امير مىگويد: كه هر كه خبر مسلم به نزد من آرد، هزار درهم به او دهم و مرادات و حاجات آن كس به نزد من، به اجابت اقتران يابد و اگر كسى پنهان سازد و در خانۀ او بيابند، آن خانه را غارت كنند و صاحب خانه را به قتل رسانند، چون پسر، پيرزن وعدۀ درم و وعيد قتل شنود، پيش دويد و صورت واقعه با محمّد اشعث تقرير كرد و ابن اشعث نزديك پسر زاد رفته، تمامى حال بازنمود و ابن زياد خوش دل شده عمرو بن حارث مخزومى را گفت: كه سيصد تن از سرهنگان خاصّ من، به محمّد أشعث ده، كه او آن سراى را مىداند تا بروند و مسلم را گرفته بياورند. محمّد أشعث سوار شده با آن سواران روى به سراى طوعه نهادند و به يك بار در و بام آن خانه را فرو گرفتند. امّا مسلم نماز بامداد گزارده بود و بر جاى نماز نشسته، كه آواز سم اسبان به گوش وى رسيد، دانست كه به طلب وى آمدهاند، برخاست و سلاح بر خود راست كرد و شمشير كشيده، از خانه بيرون آمد. آن گروه به يك بار، روى به وى نهادند و مسلم چون شير خشمناك بر آن قوم حمله كرد و در آن حمله چند كس را بيفكند و اين خبر را به پيش پسر زياد بردند. وى به