روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٩ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
هواجس شيطانيست. و هانى به تقدير ربّانى رضا داده مصحوب آن دو شخص به مجلس ابن زياد درآمد، ابن زياد كلمهاى كنايتآميز گفت. هانى فرمود: كه ايّها الامير چه واقع شده؟ گفت واقعۀ از اين عظيمتر چه تواند بود، كه مسلم بن عقيل را به وثاق خود راه دادهاى و خلقى انبوه را به بيعت حسين درآورده و تصوّر تو چنان است كه من از كيد و غدر تو غافلم. هانى انكار اين معنى كرد. پسر زياد معقل را طلبيد و گفت اين شخص را مىشناسى؟ هانى نظر كرد معقل را ديد. دانست كه وى جاسوس غدّار بوده است نه مخلص دوستدار، از اين جهت اثر انفعال و خجالت در ناصيۀ وى پيدا شد. گفت: اى امير به خدا سوگند كه من مسلم را به خانۀ خود نطلبيدم و در احداث فتنه سعى ننمودم، اما او در شبى از شبها ناخوانده به خانۀ من درآمد و زنهار خواست مرا حيا مانع آمد كه او را نوميد سازم، اكنون سوگند مىخورم كه مراجعت نموده او را از منزل خود عذر خواهم، پسر زياد گفت: هيهات. هيهات. تو از پيش من بيرون نروى تا مسلم را حاضر نكنى، هانى گفت هرگز اين كار نكنم و در آئين شريعت و طريق مروّت چگونه جائز بود كه زنهارى را به دست خصم دهم، و قاعدۀ وفادارى و عهد و پيمان را بر طرف نهم.
صفت عاشق صادق، به حقيقت آن است
كه گرش سر برود، از سر پيمان نرود
هر چند پسر زياد و نديمان او در اين باب با هانى سخن گفتند به جائى نرسيد و او را در كوشك محبوس گردانيدند. امّا اسماء بن خارجه، روى به پسر زياد كرد، كه اى غدّار ناكس ما اين مرد را به اشارت تو آوردهايم و تو در اوّل سخنان نيكو مىگفتى و چون پيش تو آمد با وى خوارى كردى و محبوس ساخته وعيد قتل مىدهى! اين چه كردار ناصوابست كه از تو صادر مىگردد. پسر زياد در غضب شد و فرمود: تا اسماء را چنان زدند كه از حيات مأيوس شد و گفت اى هانى خبر مرگ خود به تو مىرسانم «انّا للّه و انّا اليه راجعون» پس ابن زياد ديگر باره هانى را طلبيد و گفت: اى هانى جان خود را دوستتر مىدارى يا جان مسلم بن عقيل را؟ هانى. گفت: هزار جان من فداى مسلم باد و ليك اى پسر زياد، تو امير و صاحب اختيارى مسلم را طلب كن تا بيابى، از من چه مىطلبى؟ گفت مسلم را جستم و در خانۀ تو يافتم، اكنون به خداى، كه او را از پهلوى تو