روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٩ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
آن كس مىدانى؟ گفت: نمىدانم. گفتند: هيچ بار از وى نپرسيدى؟ گفت: آرى پرسيدم جواب گفت تو را با نام من چه كارست؟ من تعهّد حال تو از بهر خدا مىكنم نه از بهر شهرت و ريا. گفتند: اى پير رنگ و روى و هيأت او چگونه بود؟ گفت: من نابيناام از آن نشان نتوانم داد امّا سه روز است كه نزد من نيامده و تعهّد حال من نكرده، ندانم تا وى را چه افتاده؟ گفتند: اى پير هيچ نشانى از گفتار و كردار او مىدانى؟ گفت: نشانى او آنست كه پيوسته تهليل و تسبيح كردى، و چون آواز تسبيح برداشتى گوئيا درهاى آسمان به گشادندى و صداى تسبيح و تهليل ملايك بگوش من آمدى، بلكه از در و ديوار و سنگ و كلوخ نداى تسبح و تهليل مىشنيدم، و چون نزديك من نشستى گفتى «مسكين جالس مسكينا» درويشى است كه با درويشى همنشينى مىكند «غريب جالس غريبا» غربيست كه با غريبى مجالست مىكند. شاهزادگان درهم نگريستند و زار بگريستند و گفتند اين نشانۀ باباى ما علىّ بن أبي طالب است. پير گفت: آن حضرت را چه شد كه درين سه روز پيدا نيست؟ گفتند: اى پير، بدبختى او را ضربت زد، و او از دار غرور به سراى سرور، انتقال فرمود. و ما حالا از دفن وى مىآئيم، پير بعد از استماع اين واقعه به خروشيد و خود را بر زمين مىزد و مىگفت مرا چه محلّ، آنكه امير المؤمنين على تعهّد حال من كند. حسن و حسين آن پير غريب را تسلّى مىدادند و او اضطراب بسيار مىكرد و مىگفت.
نمىدانم چه كار افتاد ما را
كه آن دلدار ما را زار بگذاشت
درين ويرانه اين پير حزين را
غريب و عاجز و بىيار بگذاشت
پس گفت اى مخدومزادگان، به حقّ جدّ بزرگوار شما (صلى اللّه عليه و آله) و به روح مقدس پدر عالىمقدار شما، سوگند كه مرا به سر قبر شريف او بريد، تا زيارت وى كنم، حسن برخاست و دست راست آن پير بگرفت و حسين دست چپ و او را بياوردند تا به سر روضۀ مقدّس امير، آن پير بر روى قبر درافتاد. و زارى بسيار كرد و گفت الهى به حق صاحب اين روضه كه جانم بستان كه من طاقت فراق وى نيارم. دعاى پير موافق حكم قضا افتاده فى الحال بر سر روضۀ امير النحل جان شيرين بداد.
ذرّهاى بود به خورشيد رسيد
قطرهاى بود به دريا پيوست
حسن و حسين بسيار بر وى گريستند و به تجهيز او قيام نموده در حوالى آن