روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٨ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
بدان پشته بردند، هر چند چرغ [١]بر ايشان انداختند و سگان بر ايشان دوانيدند بازگشتند، و نزديك آهوان نيامدند. هارون از آن صورت متعجّب شد به فرمود، تا پيرى را از مردم آن نواحى حاضر كردند و از سر آن معنى پرسيدند، پير گفت: از پدران به ما چنين رسيده است، كه قبر امير المؤمنين على اينجاست. هارون ترك شكار كرده آن موضع را زيارت مىكرد و تا زنده بود هر سال به زيارت آن مقام لازم الاحترام مىآمد. القصّه، چون شاهزادگان امير را به شب برداشته از كوفه بيرون بردند و در موضعى كه وصيّت فرموده بود دفن كرده بازگشتند، جمعى از محبّان و مواليان كه خبر يافته از عقب مىرفتند، چون ديدند كه حسن و حسين مىآيند سرها برهنه كرده در پاى ايشان افتادند و مىگفتند: اى مخدومزادگان امير المؤمنين را چه كرديد؟ و امام المتّقين را كجا گذاشتيد؟ صاحب ذو الفقار كو شاه دلدل سوار كو؟ ؟ .
شهريست پر ز حسرت و غم شهريار كو؟
كاريست بس خراب خداوند كار كو؟
هفت اختر و چهار گهر در مصيبتند
وا حسرتا خلاصۀ هشت و چهار كو؟
او روزگار دولت و روز اميد بود
آن روز خوش كجا شد و آن روزگار كو؟
پس آن جماعت تأسّف بسيارى خوردند، و هر چند در آن صحرا بگشتند و از تربت آن حضرت نشان نيافتند. راوى گويد: كه در آن وقت كه حسن و حسين از دفن پدر بزرگوار بازگرديدند، به در شهر كوفه رسيدند از ميان ويرانهها، نالۀ زارى شنيدند و بر اثر آن ناله رفته غريبى ضعيف، و بيمارى نحيف، ديدند در آن ويرانه تنها بر خاك افتاده و خشتى زير سر نهاده مىناليد و مىزاريد و اشك حسرت و اندوه از ديده مىباريد. گفتند: چه كسى كه چنين زار مىنالى؟ گفت: مردى غريبم و مهجور و عاجز و حزين و رنجور به هر كارى درمانده و از همه كس بازمانده نه مادر دارم، نه پدر نه خويش نه برادر نه مونسى و نه دلبندى نه زنى، نه غمخوارى، نه پيوندى، گفتند: پس تيمارى تو كه مىكند؟ گفت: يك سال است كه من در اين شهرم. هر روز مردى بيامدى و بر بالين من به نشستى، چون پدر مشفق مرا تيمار داشتى و چون برادر مهربان غمخوارى كردى، گفتند: نام
[١] -چرغ: يعنى باز از مرغان شكارى است و معرّب آن صقر است.