روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٩٩ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
و هم در شواهد نقل فرموده كه أسماء بنت عميس از فاطمه روايت كند كه گفت: در شبى كه على با من زفاف كرد از وى به ترسيدم زيرا كه شنيدم كه زمين با وى سخن مىگفت. بامدادان با حضرت رسول حكايت كردم آن حضرت سجدهاى دراز كرد پس سر برآورد و گفت: بشارت باد تو را! اى فاطمه به پاكيزگى نسل، به درستى كه خداى تعالى فضيلت نهاد شوهر تو را بر ساير خلايق، و زمين را فرمود كه با وى بگويد أخبار خود را و آنچه بر روى زمين خواهد گذشت از مشرق تا مغرب. و هم در آن كتاب مذكور است كه در وقت توجّه به صفّين أصحاب وى به آب محتاج شدند و هر چند از چپ و راست شتافتند آب نيافتند، و حضرت امير ايشان را اندكى از جادّه بگردانيد ديرى ظاهر شد در ميان بيابان، جمعى رفتند و از ساكنان دير سؤال آب كردند، گفتند: از اينجا تا آب دو فرسنگ است اصحاب گفتند: يا امير المؤمنين اجازه ده تا بدانجا رويم، شايد پيش از آنكه هيچ قوت نماند به آب رسيم. امير فرمود: كه حاجت به آن نيست و عنان بغله خود را به جانب قبله تافت و به جائى إشارت كرد كه به كاويد چون مقدارى خاك برداشتند سنگى بزرگ پيدا آمد، كه هيچ آلتى بدان كار نمىكرد أمير فرمود كه اين سنگ بر بالاى آب است، جهد كنيد و آن را بر كنيد، هر چند أصحاب مجتمع شدند و جهد كردند نتوانستند كه آن را از جاى به جنبانند، چون حضرت امير آن را بديد از مركب فرود آمد و آستين از ساعد باز نور ديد و انگشتان مبارك به زير آن سنگ درآورد، و زور كرده آن سنگ را از بالاى چشمه دور انداخت آبى ظاهر شد به غايت صافى و شيرينى و خنك كه در آن سفر بهتر از آن آب نخورده بودند، همۀ اصحاب آب خوردند و آن مقدار كه خواستند برداشتند پس حضرت أمير آن سنگ را برداشت و به بالاى چشمه نهاد و فرمود كه آن را به خاك انباشتند، چون راهب دير آن حال را مشاهده كرد از دير فرود آمد و پيش حضرت أمير بايستاد و پرسيد كه تو پيغمبر مرسلى؟ فرمود كه نى، پس گفت تو فرشتۀ مقرّبى؟ گفت نى، گفت پس تو چه كسى؟ فرمود: كه من وصىّ پيغمبر مرسلم، محمّد بن عبد اللّه خاتم النّبيين (صلوات اللّه و سلامه عليه) . راهب گفت دست بيار كه مسلمان شوم، مرتضى على دست به وى داد، پير ديرانى گفت: «اشهد ان لا اله الا اللّه و أشهد