روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٩٤ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
فرمودى كردم، پس رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله) فرمود كه: اى حسن وى را آب ده، امام حسن مرا آب داد و كاسه از دست مبارك وى گرفتم و نمىدانم كه خوردم يا نه، بعد از آن از خواب بيدار شدم بسيار ترسناك پس وضو ساختم و به نماز مشغول گشتم تا آن زمان كه صبح به دميد ناگاه آواز مردم برآمد كه فلان كس را در جامۀ خواب وى كشتهاند، و در آن حال گماشتگان حاكم آمدند و همسايگان بىگناه را گرفتند، من با خود گفتم سبحان اللّه اين خوابى است كه من ديدهام و خداى تعالى آن را راست گردانيد، پس برخاستم و نزد حاكم رفتم و گفتم اين كارى است كه من كردهام و مردم از اين بىگناهند. حاكم گفت: واى بر تو اين چيست كه مىگوئى؟ گفتم: اين خوابى است كه من ديدهام و حقّ سبحانه آن را راست گردانيده و خواب را با وى حكايت كردم گفت: «قم جزاك اللّه خيرا ابر خيز» و برو كه تو بىگناهى و قوم نيز بىگناهند، و الحق حاكم راست مىگفت، كه گناه آن ناكس بود كه ابن عمّ و داماد مصطفى را ناسزا مىگفت.
ناسزا هر كه گفت و هر كه شنيد
بسزا و جزاى خويش رسيد
و هم در شواهد از حسين بن على بن الحسين (عليهم التحية و الرضوان) آورده كه وى فرمود كه: «ابراهيم بن هشام المخزومى و الى مدينه بود و هر روز جمعه، را به نزديك منبر جمع مىكرد و خود به منبر برآمده زبان به سبّ امير المؤمنين على (ع) ميگشاد و ناسزا مىگفت در يكى از جمعهها آن مقام از مردم پر برآمده بود، من در پهلوى منبر افتادم و در خواب شدم ديدم كه قبر مبارك حضرت رسول (صلى اللّه عليه و آله) به شكافت، و از آنجا مردى بيرون آمد جامۀ سفيد پوشيده مرا گفت: اى ابو عبد اللّه تو را اندوهگين نمىسازد آنچه اين شخص مىگويد: گفتم بلى يا رسول اللّه گفت چشمان خود بگشا و ببين كه خداى تعالى با وى چه مىكند؟ چون چشم گشادم وى مذمّت مرتضى على مىكرد از بالاى منبر بيفتاد و هلاك شد.
ناكسى كز جام بغض مرتضى يك جرعه خورد
دست ساقىّ فنا زهر هلاكش مىدهد
حال او امروز از اين نوعست و فردا روز حشر
من نمىدانم كه از خشم الهى چون رهد؟