روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٨٢ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
نزديك روضه رسيديم خروشى به گوش ما رسيد و آوازى شنيديم كه اينك ابراهيم خليل مىگويد: يتيمان فاطمۀ زهرا آمدند و اينك اسماعيل ذبيح مىگويد كه شفيعان فردا آمدند اينك محمّد حبيب (صلى اللّه عليه و آله) مىفرمايد: جگرگوشگان ما آمدند چون به روضه درآمديم و سلام كرديم از مرقد آن حضرت آواز آمد كه اى فرزندان من و اى نور ديدگان من! بازگرديد تا ديدار بازپسين مادر خود را در يابيد كه ما به استقبال مادر شما آمدهايم و جميع أنبياء همراهند ما بازگشتيم و بيامديم پس خود را در آن خانه افكندند كه حضرت فاطمه تكيه داشت و در دست و پاى وى افتادند و در زمين مىغلطيدند و به زارى تمام مىناليدند و مىگفتند اى مادر! چشم مبارك باز كن و با ما سخن آغاز كن يتيمان خود را به يك نظر بناز و از گفتار شكربار خود بهرهاى حوالۀ ايشان ساز.
نظرى كن كه فراق دل ما را خون ساخت
سخنى گو كه ز هجرت، جگر ما به گداخت
چون آواز ايشان به گوش فاطمه رسيد ديده باز كرد و دست بگشاد و ايشان را در بر گرفت و گفت اى جانان مادر! و اى مظلومان مادر ندانم كه بعد از من حال شما به كجا خواهد رسيد و از دشمنان به شما چه جفاها خواهد رسيد؟ پس دختران را طلبيد و به برادران سپرد و همه را ديگر باره به مرتضى على سفارش كرد.
و در روايتى آن است كه على و حسن و حسين را فرمود كه شما بار ديگر به روضۀ پدرم رويد ايشان به رفتند و فاطمه امّ سلمه را طلبيد و گفت آبى براى من مهيّا ساز تا غسل كنم امّ سلمه گويد كه آب ترتيب دادم و فاطمه غسلى فرمود كه هرگز نديده بودم كه كسى بدان خوبى غسل كند پس گفت جامهاى پاك مرا بياور بياوردم در پوشيد آنگه فرمود كه فراش مرا در ميان خانه بنه آنچنان كردم آن حضرت بيامد و بر فراش تكيه گرفت و بر پهلوى راست خسبيد روى به قبله و دست مبارك در زير رخسارۀ راست نهاد پس اسماء بنت عميس را طلبيد و گفت اى اسماء روزى جبرئيل نزد پدرم (صلى اللّه عليه و آله) آمد در وقتى كه مريض بود و قدرى كافور بهشت به جهت حنوط بياورد و پدرم آن را به سه بخش كرد و يك بخش خود برداشت و دو بخش به من داد و گفت يك بخش از آن توست و يكى از آن على اى اسماء آن كافور در فلان موضع نهاده است آن را بردار چهل